#طلسم_عشق_پارت_109
- کمکم بهش علاقهمند شدم و بهم پیشنهاد ازدواج داد. نمیدونی اون روز چقدر غرق در شادی بودم و تو پوست خودم نمیگنجیدم؛ ولی این خوشحالی حتی یه روز هم دووم پیدا نکرد. بعد از اینکه بهم ابراز علاقه کرد، باهم قرار گذاشتیم تا فردا همدیگه رو ببینیم و من به قصر برگشتم. اون روز رایان ازم خواست که برای سرکشی به گارد حفاظتی باهاش همراه بشم و من هم قبول کردم؛ ولی ایکاش نمیرفتم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- وقتی با نگاه ناباورش بهم چشم دوخت، بدنم سرد شد و تو چندثانیه یخ بستم. فکرش رو هم نمیکردم که دنیل عضو جدید گارد حفاظتی باشه. رفت و به التماسهای من گوش نداد. همهش تیکه مینداخت و باهام حرف نمیزد. دنبالش تا بیرون قصر رفتم و مردم به منی که شاهزادهی قصر بودم و دنبال یه سرباز میدویدم نگاه میکردن. بین آشفتگی بازار گمش کردم و هرچقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم و به دستور پدرم سربازا من رو به قصر برگردوندن؛ اما من آروم و قرار نداشتم. هرروز از قصر بیرون میرفتم و به محل قرارمون سر میزدم و ساعتها اونجا به انتظار دنیل مینشستم؛ اما افسوس. هرروز کارم همین بود و پدرم از این بابت نگران شده بود. شنیده بود جادوگر بدذاتی به شهر اومده و اصلاً نیت خوبی نداره. میترسید اتفاقی برای من بیفته؛ ولی من اصلاً به نگرانی پدرم اهمیت ندادم تا اینکه...
نفس لرزونش رو بیرون داد. سعی داشت به خودش مسلط باشه و کلمات رو کنار هم بچینه. گذشتهش واقعاً آشفته بود. صدای ضعیفش باعث شد بهش گوش بدم.
- سر محل همیشگیمون نشسته بودم و با چشمم اطراف رو نگاه میکردم تا بتونم نشونی از دنیل پیدا کنم. دنیلی که رفته بود و من هفتهها بود ازش خبر نداشتم. سایهای که روی زمین افتاد، باعث شد با خوشحالی از روی سکو بلند بشم و دنیل رو صدا کنم. «دنیل تو اومدی؟ میدونم که ازم دلخوری؛ ولی بذار توضیح بدم. من...» حرفم رو ادامه ندادم؛ چون اون دنیل نبود. اون یه زن پستفطرت بود که با تمسخر نگاهم میکرد. ازش پرسیدم کیه و اون در جوابم فقط گفت «باید هشدارهای پدرت رو جدی میگرفتی دخترجون!» تا به خودم بیام دود غلیظ و سرخرنگی بهسمتم هجوم آورد و من فقط...
هقهقش بلندتر از قبل شد. شونههاش رو فشردم و سعی کردم آرومش کنم؛ ولی اون آروموقرار نداشت. با چشمهای سرخشدهش نگاهم کرد.
- همهچی تو چندثانیه اتفاق افتاد و وقتی که به خودم اومدم، دیدم دنیل روی زمین افتاده و داره از درد به خودش میپیچه. اون جلوی من پر زد تا از من مواظبت کنه. با هول بهسمتش رفتم و کنارش زانو زدم. سرش رو روی پاهام گذاشتم و اسمش رو صدا زدم. تنها کلمهای که بهم گفت این بود که دوستم داره و درعرض چندثانیه بدنش به خاکستر تبدیل شد. میدونی چه حالی داشتم؟ عشقم، زندگیم، جلوی چشمام، تو دستای من جون داد و همهش بهخاطر من بود. دیوونه شده بودم و جیغ میکشیدم؛ ولی اون جادوگر بدون توجه به ضجههای من، من رو بهزور به قصر آورد و ازم بهعنوان یه طعمه استفاده کرد. پدر و مادرم رو هم مثل دنیل محو کرد و ما رو هم روزها اذیت کرد. من و رایان برای انتقامگرفتن سکوت کردیم؛ اما همهش تقصیر منه. حتی رایمون که اون روزا حافظهش پاک شده بود هم من رو مقصر میدونست. اون هیچوقت پیرو کارهای جادوگر نبود و مثل من و رایان مورد آزار قرار میگرفت.
با چشمهای ریزشده نگاهش کردم. رایمون حافظهش رو از دست داده؟ سریع پرسیدم:
- رایمون حافظهش رو به دست آورد؟
سرش رو به معنی نه تکون داد و گریه کرد. بهتر بود از ریتا هیچی نپرسم؛ چون حال درستی نداشت و وضعیتش آشفته بود. بنابراین روی تخت خوابوندمش و درحالیکه پتو رو روی تنش میکشیدم، گفتم:
- تو مقصر نیستی ریتا! تو فقط عاشق بودی. بهتره استراحت کنی. بعداً باهم حرف میزنیم.
لبخند محوی زد و تشکر کرد و آروم چشمهاش رو بست. لبخندی به صورت خستهش پاشیدم و بهسمت رایان که عمیقاً تو فکر بود رفتم. بازوی راستش رو تو دستم گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم. با اخم نگاهم کرد و پرسید:
- چیه؟ نمیخوای دست از سرم برداری؟
با چشمهای ریزشده نگاهش کردم و لب زدم:
romangram.com | @romangram_com