#طلسم_عشق_پارت_108


خودم هم به حرفی که زده بودم اعتقاد نداشتم؛ ولی می‌خواستم که تا حدودی آرومش کنم و بفهمم قضیه چیه. با صدای خش‌دار و تحلیل‌رفته‌ای گفت:

- دیگه هیچی درست نمیشه. همه‌چی نابود شده و اینا همه‌ش تقصیر منه.

- بهم بگو چی شده تا بتونم کمکمت کنم و...

بین حرفم پرید و گفت:

- دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه کمکم کنه. نه تو و نه هیچ‌کس دیگه‌ای. قصر خورشید این‌طوری نبود. پر از شادی و نشاط بود و صدای خنده‌های من و رایان چاشنی هرروز این قصر بزرگ شده بود. مردم همه در آرامش زندگی می‌کردن و از حکومت پدرم راضی بودن. خانواده‌ی چهارنفره‌ی ما هم پر از عشق و محبت بود. البته تا قبل از اومدن این عفریته.

سکوت کرد و آروم‌آروم گریه کرد. من هم با کنجکاوی نگاهش کردم. انگار داشت اون روزهای خوب یا شاید هم بد رو به خاطر می‌آورد. چند دقیقه بعد دوباره به حرف اومد:

- من همیشه مخفیانه از قصر بیرون می‌رفتم و بین مردم می‌گشتم. هیچ‌کس نمی‌دونست من کیم و از کجا اومدم؛ ولی اون‌قدر هواشون رو داشتم که بهم بدبین نباشن و اعتماد کنن. من هم با شیطنت بچه‌های کوچه‌ها همراه می‌شدم و هرازگاهی چندتا سیب از دکان‌ها برمی‌داشتیم و زیرزیرکی اونا رو بین همه تقسیم می‌کردیم. البته من پول همه‌ی سیب‌ها رو بعداً حساب می‌کردم. اون هم تو پخش سیب‌ها بهم کمک می‌کرد.

وقتی با اون چشم‌های اقیانوسی‌رنگش بهم نگاه می‌کرد و لبخند عمیقی به روم می‌پاشید، من غرق در خوشی می‌شدم. اسمش دنیل بود و از هویت من خبر نداشت؛ اما...

در اتاق باز شد و نگاه من به‌سمت در کشیده شد. به رایانی نگاه کردم که با شنیدن صدای گریه‌ی ریتا صورتش از خشم سرخ شد و با عصبانیت رو به من غرید:

- چی‌کارش کردی که این‌طور داره گریه می‌کنه؟ بهتره همین الان گورت رو گم کنی و از قصر بری بیرون، وگرنه تضمین نمی‌کنم زنده بذارمت.

پوزخند اعصاب‌خردکنی زدم و از بین دندون‌های چفت‌شده‌م گفتم:

- بهتره ساکت شی تا ببینم چی تو گذشته‌ی ریتا باعث شده که این‌قدر غمگین باشه.

لب باز کرد حرفی بزنه که صدای ریتا مانعش شد. انگار این دختر اینجا نبود و تو دنیای دیگه‌ای سیر می‌کرد.


romangram.com | @romangram_com