#طلسم_عشق_پارت_107
- به تو ربطی نداره. بهتره تو این کار دخالت نکنی.
جا خوردم. چرا یهو اخلاقش سگ شد؟ چشمغرهی وحشتناکی بهم رفت و درحالیکه از من دور میشد گفت:
- بهتره حواست باشه زیاد تو قصر نچرخی؛ چون توی دردسر میفتی، یه دردسر خیلی بد!
و بعد از اتاق بیرون رفت و من رو با دنیایی از ابهام تنها گذاشت. حالا باید چیکار کنم؟ اون تنها کسیه که میدونه کارل کجاست. باید یهجوری اون رو به حرف بیارم. با حالی زار و خسته روی تخت نشستم که ریتا هم کنارم نشست و سرش رو پایین انداخت. نگاهش غمگین بود. حتماً اتفاقی افتاده که اینطور ناراحته و سرش رو پایین انداخته.
- ریتاجان! اتفاقی افتاده؟
سرش رو که بلند کرد چشمهاش پر از اشک بود. با این حال داغونش مطمئن شدم که حتماً اتفاقی افتاده که من ازش بیخبرم.
خودم رو بهطرفش کشیدم و درحالیکه دست راستم رو روی شونهش قرار میدادم، با لحن مهربونی گفتم:
- بهم بگو که چه اتفاقی افتاده. مطمئنم که گفتن حرفایی که تو دلت تلمبار شده میتونه بهت کمک کنه و حالت رو خوب کنه.
بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو پایین انداخت و آروم هق زد. سعی داشت خودش رو کنترل کنه تا صدای گریهش بلندتر نشه. ادامه دادم:
- بهم بگو تا بتونم کمکت کنم همهچی درست بشه.
ناگهان دیوار استقامتش شکست و خودش رو محکم تو بـ*ـغلم پرت کرد و با صدای بلندی گریه کرد. نگاه ماتومبهوتم رو به دستم که از شدت تعجب تو هوا معلق مونده بود و جای خالی ریتا دوختم و به این فکر کردم که چی باعث شده اینقدر به هم بریزه و حالش وخیم بشه. هرچی که بود، قطعاً اونقدر ارزش داشت که ریتا الان بهخاطرش مثل ابر بهاری اشک میریخت.
دستهای ریتا که محکم لباسم رو چنگ زد و تو مشتش فشرد، خیسی لباسم که بهخاطر اشکهاش بود و هقهق بلندش، همه و همه باعث شدن تا از بهت و تعجب بیرون بیام و دستهام رو دور کمر ریتا حلقه کنم.
درحالیکه موهای رنگینکمونیش رو نوازش میکردم و دستی به کـ*ـمرش میکشیدم، با صدای گرمی گفتم:
- آروم باش دختر خوب! آروم. اتفاقی نیفتاده که تو اینقدر آشفته و سردرگمی. من یقین دارم که همهچی درست میشه.
romangram.com | @romangram_com