#طلسم_عشق_پارت_106
- ببخشید ملکهی من! این دختر اسمش ملوریه و خواهر وزیر سایمونه. تازه به قصر اومده و شما رو ندیده. اون رو بابت لحن گستاخش ببخشید.
فقط به اون جادوگر لعنتی نگاه کردم. یعنی واقعاً من رو یادش نمیاد یا داره نقش بازی میکنه؟ خودم رو بهش معرفی کنم؟ اما با این کارم ممکنه همهچی به هم بخوره و نتونم کارل رو پیدا کنم. الان باید آروم باشم و سر وقت خودم حسابش رو برسم. پوزخندی زد و فقط نگاهم کرد. سکوت بدی بین هر سهنفرمون حاکم بود و من فقط نگاهش میکردم. نگاهش مدام روی اجزای صورتم میچرخید و با دقت من رو زیر نظر داشت.
سکوت رو شکست و گفت:
- چشمات من رو یاد یکی میندازه که سالها قبل دیدمش! اونقدر گستاخ و پر جسارت بود که با اون سنش مقابلم وایستاد.
چشمهام رو ریز کردم و حرفی نزدم. اون داشت در مورد کی حرف میزد؟ نکنه منظورش منم؟ نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
- خب الان کجاست؟ کجای سرزمینتون زندگی میکنه؟
تکخندهی شیطانی کرد و چشمهای باریکش رو بهم دوخت. نگاهش پر از خباثت بود و آدم رو به وحشت میانداخت.
- کشتمش!
از این حرف ناگهانیش جا خوردم و ریتا هین بلندی کشید و بازوی من رو محکم چنگ انداخت. معلوم نیست چه بلایی سر این دختر آورده که اینقدر ازش میترسه. جادوگر ادامه داد:
- درست روز تولدش اون رو کشتم و همسرش هم...
سکوت کرد. با کنجکاوی نگاه کردم. داشت درمورد کارل حرف میزد. باید بفهمم کارل کجاست و چه بلایی سرش اومده. کنجکاو پرسیدم:
- همسرش چی؟
اخم وحشتناکی کرد و با صدایی که دورگه شده بود جوابم رو داد:
romangram.com | @romangram_com