#طلسم_عشق_پارت_105
- پیداش میکنیم؛ ولی اینطور که تو تعریف کردی مردمت خیلی مهربونن، پس چرا اون عجوزه میگفت مردمت خطرناکن؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- نمیدونم. خودم هم گیج شدم. مطمئنم این بین یه رازی وجود داره که من باید کشفش کنم.
- کمکت میکنیم. هم من، هم رایان. حالا واقعاً اون رایمون ازخودراضی شبیه همسرته؟
سری تکون دادم و آرهی ضعیفی گفتم. چرا به رایمون میگفت از خودراضی؟ مگه اون چیکار کرده بود؟ بهجز دیدار اولمون که عصبی بود، امروز باهام با مهربونی رفتار کرد. خواستم سؤالم رو به زبون بیارم که در خیلی ناگهانی باز شد و به دیوار برخورد کرد. نگاه وحشتزدهم رو به در دوختم و با دیدن زنی که مقابلم قرار داشت؛ خشم و نفرت وجودم رو فراگرفت. اون جادوگر اینجا چیکار میکرد؟
دندونهام رو محکم روی هم ساییدم و دستهای مشتشدهم رو بیشتر فشار دادم، جوری که ناخونهام تو کف دستم فرو رفت؛ ولی مهم نبود. مهم این بود که این جادوگر لعنتی اونقدر خنثی و مغرور نگاهم میکرد که انگار من رو نمیشناسه و یادش نمیاد چه بلایی سرم آورده. کارلِ من رو ازم گرفت و مردمم رو آواره کرد. بلایی به سرم آورده که خودم هم هنوز نمیدونم باید چیکار کنم و چطور از این مخمصه نجات پیدا کنم. میکشمش! همین الان خرخرهش رو تو دستهام میگیرم و اونقدر فشارش میدم تا نفسش بگیره و دل من خنک بشه. قدمی بهسمتش برداشتم و با چشمهای پر از نفرتم بهش چشم دوختم که اخمی کرد و رو به ریتا گفت:
- این دختر کیه؟
سر جام میخکوب شدم و فقط نگاهش کردم. یعنی میخواد بگه من رو نمیشناسه؟ درسته که چهرهم تغییر کرده؛ ولی اون خودش چهرهم رو تغییر داده و به اینجا فرستاده تا زجرم بده. با قیافهی گیج و مبهوتی نگاهش کردم که نگاه مغروری بهم انداخت و پرسید:
- خودت بگو کی هستی.
دندونقروچهای کردم و با چشمهای ریزشده نگاهش کردم. با لحنی که پر از تمسخر بود پرسیدم:
- یعنی میخوای بگی من رو نمیشناسی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه! من تابهحال تو رو ندیدم. حالا بگو کی هستی که به خودت جرئت میدی اینقدر با تمسخر باهام حرف بزنی؟ نکنه من رو نمیشناسی؟
لب باز کردم تا جوابش رو بدم که ریتا با ترس گفت:
romangram.com | @romangram_com