#طلسم_عشق_پارت_103
باشهای گفت و بهم نگاه کرد. انگار خودش هم فهمیده بود که علاقهای به گفتن حرفی ندارم که با دستش در اتاق رو نشون داد و گفت:
- اینجا اتاق ریتاست.
سری تکون دادم که از من دور شد. نفس عمیقی کشیدم و با نگاهم بدرقهش کردم. حالا که ازش دور شدم، قلب متلاطمم هم آروم گرفت. تقهای به در زدم و وارد اتاق شدم. ریتا روی تخت خوابیده بود و گونههای سرخش نشون میداد که تب کرده و بهسختی مریض شده. هیچکس تو اتاق نبود. بنابراین من میتونستم از قدرتم استفاده کنم و اون رو خوب کنم. چندقدم بهسمتش برداشتم. کنارش روی تخت نشستم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم. همونطور که حدس میزدم، تب کرده بود و بهسختی نفس میکشید. با هربار نفسکشیدن صدای خسخس از گلوش بلند میشد. خب من که نمیتونستم آب تولید کنم. بنابراین نگاهم رو تو اتاق گردوندم تا بتونم ظرفی حاوی آب پیدا کنم. با دیدن گلدونی شیشهای که گلهای رز رو توی آبی که داخلش بود گذاشته بودن، لبخندی زدم. به مجسمهی اژدهایی که بـ*ـغلش قرار داشت و درست روبهروی تخت ریتا بود نگاه کردم. خیلی زیبا بود.
از جا بلند شدم و بهسمت گلدون رفتم و آب داخلش رو با نیروی آبافزاریم بیرون کشیدم که چشمهای مجسمه درخشید و قرمزرنگ شد.
نگاه متعجبم رو به اون مجسمهی عجیب انداختم و ازش فاصله گرفتم. ظاهراً اینجا همهچیز عجیب بود، حتی مجسمهها. درحالیکه دستم رو پر از آب کرده بودم و رنگ آب روشنتر شده بود، کف دستم رو روی پیشونی ریتا قرار دادم. آب بدون اینکه باعث خیسشدن صورت ریتا بشه و یا خنکبودنش آزردهخاطرش کنه، بیشتر درخشید. دستم رو روی پیشونیش حرکت دادم و وقتی مطمئن شدم که حالش مناسب شده، لبخند محوی روی صورتم نشست و نفس عمیقی کشیدم. دستم رو از روی پیشونیش برداشتم و آب داخل دستم رو هدایت کردم و به داخل گلدون فرستادم و به صورت ریتا خیره شدم. حالا که هیچ خطری تهدیدش نمیکنه، فکر کنم بتونم باهاش صحبت کنم. بنابراین دستم رو روی شونهش گذاشتم و کمی تکونش دادم و در همون حال گفتم:
- ریتاجان! بیدار شو. ببین من اومدم برای دیدنت. بهتر نیست که از خواب بیدار بشی و باهام حرف بزنی؟
هیچ تکونی به بدنش نداد و فقط ابروهای گرهخوردهش بهم نشون میداد که بهوش اومده و خطر رفع شده. دوباره اسمش رو صدا زدم که پلکهاش لرزید و بهآرومی چشمهاش رو باز کرد و نگاهش رو به صورتم دوخت. چند ثانیه طول کشید تا بتونه اتفاقاتی که افتاده و محیط اطرافش رو تجزیهوتحلیل کنه و با هول نیمخیز شد. چشمهای گردشدهش نشون میداد که از دیدنم جا خورده و خوشحاله. با لحن شاد و گرمی گفت:
- وای خدای من! باور نمیشه که دوباره تونستم ببینمت.
دستم رو تخت سـ*ـینهش گذاشتم و آروم هلش دادم که روی تخت افتاد. با خنده گفتم:
- هی دختر خوب! بهتره آروم بگیری و اینقدر هیجانزده نشی. ناسلامتی تو تازه حالت خوب شده.
دوباره نیمخیز شد و دستهاش رو ستون بدنش قرار داد و به صورتم نگاه کرد. انگار دنبال جراحتی روی صورتم میگشت که وقتی صورت صاف و بدون خراشم رو دید، نفس عمیقی کشید و خودش رو روی تخت رها کرد و گفت:
- وای! نمیدونی که چه حالی شدم وقتی رایان گفت تو رو دزدیدن و وزیر سایمون جاسوسه. هرچی منتظر شدم تا رایان تو رو پیدا کنه و به قصر برگردونه، جواب نداد و تو پیدا نشدی. انگار باید من مریض میشدم تا تو پیدا بشی.
تکخندهای کردم و درحالیکه لبهام رو با یه لبخند زینت داده بودم گفتم:
- عزیزم! نباید اینقدر نگرانم باشی. آخه من تو تمام این مدت پیش مردمم بودم.
romangram.com | @romangram_com