#طلسم_عشق_پارت_102
- خوبم. میتونیم بریم؟
از این هولبودنم تعجب کرد و درحالیکه راه میرفت، گفت:
- انگار خیلی دوست داری ریتا رو ببینی.
لبخند کجوکولهای که شبیه به هرچیزی بود جز لبخند، زدم.
- خیلی نگرانشم. میخوام ببینم حالش چطوره.
آهانی گفت و حرفی نزد. هول بودم؛ ولی نه بهخاطر دیدن ریتا، بلکه بهخاطر دور شدن از رایمون. نباید کنارش باشم و اون رو ببینم، وگرنه دیوونه میشم.
خدا! آخه این چه سرنوشتیه که من دارم؟ از وقتی پا به این سرزمین گذاشتم هر سرنوشت عجیبغریبی که وجود داره، متعلق به منه. اون از ابتدای ورودم که چندماه آواره و سرگردون شدم که یکی رو پیدا کنم، بعد فهمیدم تو این مدت دنبال خودمم. این هم از حالا که کارل رو از من گرفتی و یکی رو که شبیه کارله جلوم گذاشتی تا آینهی دق من بشه. آهی کشیدم و به رایمون نگاه کردم. چی میشد اگه جلوی راهم سبز نمیشدی؟ از من دور باش. من خیلی قوی نیستم! من نمیتونم مقابلت وایستم و خودم رو کنترل کنم تا بـ*ـغلت نکنم. تا خستگی و دلتنگیهای این مدت رو روی شونههای تو به پایان نرسونم.
- بهتره دیگه دست از نگاهکردن به من برداری و بری به ریتا سر بزنی.
با این حرفش از فکروخیال بیرون اومدم و نگاه گیجم رو بهش دوختم. با شیطنت و لبخند جذابی بهم خیره شده بود. لعنتی! کارل هم همیشه از این لبخندها میزد.
اشک توی چشمهام جمع شد که بلافاصله رنگ نگاهش عوض شد و با نگرانی پرسید:
- چی شد؟ اتفاقی افتاده؟
بهسختی لب زدم:
- نه. ممنونم که... من رو به اتاقش رسوندی.
romangram.com | @romangram_com