#طلسم_عشق_پارت_101
زیر لب متأسفمی گفت و دستش رو از زیر چونهم جدا کرد. موندن رو اونجا جایز ندونستم و به راهم ادامه دادم. باید یکی از این خدمتکارها رو پیدا میکردم تا کمکم کنه. صدای دویدن کسی رو که از پشت سر بهم نزدیک میشد شنیدم و از حرکت ایستادم. به رایمون که نفسنفس میزد نگاه کردم که پرسید:
- جایی میخوای بری؟
فقط سرم رو تکون دادم که ادامه داد:
- خب کجا؟
نگاهم رو به راه پلهی پیش روم دوختم و گفتم:
- میخوام به ریتا سر بزنم؛ ولی نمیدونم اتاقش کجاست.
- خب من نشونت میدم. با من بیا.
و جلوتر از من راه افتاد که چشمهام رو با عجز بازوبسته کردم. لعنتی! من میخوام ازت دور باشم، چرا جلوی من سبز میشی؟ متوجه نیستی دارم زجر میکشم؟
وقتی دید هیچ حرکتی نمیکنم، بهسمتم برگشت و گفت:
- پس چرا نمیای؟ نکنه منصرف شدی؟
- نه نه. الان میام.
سری تکون داد که قدمهای سست و لرزونم رو بهسمتش برداشتم و کنارش ایستادم. نمیدونم تو صورتم چی دید که با نگرانی پرسید:
- مطمئنی که حالت خوبه؟
سرم رو به معنی آره بالا و پایین کردم.
romangram.com | @romangram_com