#تولد_نفرین_ها_پارت_99


جیک:خوب چشماتو باز کن کیارا...خوب ببینش...اون کسی هست که تموم این سال ها باعث ترس تو شده...اون همون دورگه لعنتیه

_چی؟

الکساندر:از چی حرف میزنی؟

جیک:خودتو به خریت نزن...من تمام مدت تعقیبتون میکردم تو وقتی کنارکیارا هستی انگشتر قرمز میشه

الکساندر:ولی الانم قرمزه و تو کنارش هستی

جیک:اون بامن تنها تو باغ بوده پس چرا انگشتر اون موقع قرمز نشده؟

جیک راست میگفت ولی الکساندر از من محافظت میکرد چطور میتونسته بکشتم صدای جیغ از طبقه پایین امد

_سارا!!

دستمو از تو دست جیک کشیدم وبا دو رفتم بیرون برام الان فقط سارا مهم بود نه جیک ونه الکساندر ...نمیدوستم از کدوم ور برم گم شده بودم ...یکدفعه دستی منو کشید سمت خودش تو بغل یکی بودم از لباسای مشکی رنگش فهمیدم کیه

_درسته نه؟

الکساندر:....

خودمو محکم کشیدم بیرون بهش نگاه کردم چشمای طوسیش اشکی وتیره شده بود عقب عقب رفتم دوباره صدای جیغ امد با دو رفتم بیرون که یکی پرید تو بغلم

romangram.com | @romangram_com