#تولد_نفرین_ها_پارت_100
سارا:چرا دیر کردی؟
_چی شده سارا؟خوبی؟چرا جیغ میزدی؟
سارا:یه موش رفت رو پام
یه نفس اسوده کشیدم برگشتم وپشت دیوارو نگاه کردم الکساندر اونجا نبود ربع ساعت تو ساختمون بودیم بعد سارا از همون در ورودی رفت بیرون منم همونجا نشستم تا دوستاش برن ومنم برم بیرون به انگشتم نگاه کردم ولی...انگشتر تو دستم نبود با وحشت اطرافمو نگاه کردم ولی هیچی نبود صدای سارا از بیرون میومد که صدام میزد نا امید رفتم بیرون
..........
الکساندر:
انگشترش افتاده بود رو زمین برداشتم وکردم دستم قرمزیش از بین رفت وبه رنگ اصلیش در امد ...یاد چند دقیقه قبل افتادم ای کاش میتونستم بهش بهم من اونی که اون فکر میکنه نیستم...دستی رو بدنه عنکبوت روی انگشتر کشیدم...واز پنجره پریدم پایین
کیارا:
رسیدیم خونه حوصله هیچ کسو نداشتم حتی اسنو پریدم رو تختم وخوابیدم
....
کیارا...کیارا
بازم همون جاده مه گرفته میدویدم مه غلیظ تر شد وجاده از بین رفت بعد اون پرت گاه معلوم شد توان اینکه برگردم وببینم الکساندر منو پرت میکنه پایین نداشتم واسه همین چشمامو بستم...ولی در نهایت تعجب دستی دور شونه هام حلقه شد چشمامو باز کردم هنوزم لب پرتگاه بودم یه انگشتر عنکبوت تو دستش خودنمایی میکرد از استین لباسای مشکیش حدث میزدم الکساندر باشه...سرش کنار گوشم بود اروم زمزمه کرد:کیارا...
romangram.com | @romangram_com