#تولد_نفرین_ها_پارت_96


الکساندر:چیزی شده کیارا؟

_نه چیزی نیست...احساس میکنم یکی تعقیبم میکنه

الکساندرم به اطراف نگاه کرد وگفت:چیزی این اطراف نیست

یه لحضه حرکت یه سایه پشت یه درخت تو خیابون دیدم اخساس کردم اون سایه رو میشناسم...حس کردم موهاش بوره...رسیده بودیم نزدیک ساختمون 5تا دختر رودیدم که جلوی ساختمون تقریبا خراب ومتروکه وایساده بودن هوا ابری بود وباعث جو ترسناکی شده بود با الکساندر رفتیم پشت ساختمون میدونستم گوشی سارا رو هم ازش میگیرن درد انگشتم لحضه ای کم نمیشد الکساندر برام قلاب گرفت از نزدیکترین پنجره رافتیم تو اون تو حسابی خاکی وداغون بود

_وای اینجا تنها امدن خیلی ترسناکه

الکساندر:اره ولی من که از چیزای ترسناک خوشم میاد

_منم

با لبخند بهم خیره شدیم اون زودتر روشو ازم گرفت

الکساندر:اون گفت کجا وایمیسه؟

_دم در

الکساندر:دم در؟یعنی شجاعت تا این حد؟

_اره چه میشه کرد

romangram.com | @romangram_com