#تولد_نفرین_ها_پارت_95


_سلام

الکساندر:خوبید خواهرتون خوبه؟

_ماخوبیم تو خوبی؟

الکساندر:ممنون جایی میری؟

_اره میرم اسکورت سارا شرط ترس رو باخته وقراره تنهایی بره ساختمون متروکه منم یواشکی میرم که نترسه البته از وجود من خبر داره

الکساندر:اهان چه جالب...میخوای منم بیام؟

_اووم...اگه کار نداری بیا

الکساندر:کار ندارم خواستم برم رنگ بخرم

_خب بعدش باهم بریم

الکساندر:بد فکری نیست

باهم هم قدم شدیم نمیدونم چرا با الکساندر بیشتر احساس راحتی میکنم شاید به دلیل اینکه به گفته کیمیا اونم عاشق مشکیه شایدم چون خیلی ارومه وخونسر و...رمانتیک...شایدم بخاطر قد بلندش وموهای مشکیشه یاچشمای طوسی رنگش که برق میزنه...بهرحال وقتی با اونم احساس راحت تری دارم...حسی که وقتی با پسرای دیگه ام ندارم

انگشتم درد گرفت دستمو اوردم بالا قرمز قرمز بود با وحشت به اطراف نگاه کردم الکساندر متوجه پریشونیم شد

romangram.com | @romangram_com