#تولد_نفرین_ها_پارت_75


برگشتم سمتش با تعجب بهم نگاه میکرد ولی الکساندر تو صورتش اصلا تعجب نبود

_هان...اره چی چی میگفتی؟

سارا:خوبی؟

_اره یه لحضه تو فکر رفتم

سارا:اهان...گفتم بریم مامان زنگ زد

_اهان بریم

به سمت خونه سه تامون راه افتادیم من همش تو فکر انگشتر واین اتفاقات اخیر بودم یعنی ممکنه اون دورگه به من نزدیک باشه؟با الکساندر خدافظی کردیم ورفتیم تو خونه خسته بودم واسه همین پریدم تو تخت اسنو هنوز خواب بود بغلش کردم وخوابیدم

_کیارا ...کیارا...

مه همه جارو گرفته بود تو جاده بودم فقط سیاهی جاده وخط های سفید روی جاده معلوم بودن خب یکمم زیادی معلوم بودن...یکی دنبالم بود من میدویدم با تمام سرعت ولی حس میکردم اون سرعتش از من بیشتره

_کیارا ....کیارا...

جاده بی انتها بود جلوتر مه بیشتر شد حالا دیگه جاده رو هم نمیدیدم ...گیج به اطرافم که سفید بود نگاه میکردم یک لحضه مه رفت کنار وجاده نبود من لبه پرتگاه بودم...ارتفاعش خیلی بود یکی هلم داد وبعد...

بلند شدم نشستم نفس نفس میزدم به اطافم نگاه کردم خبری از جاده ومه نبود من تو اتاقم بودم

romangram.com | @romangram_com