#تولد_نفرین_ها_پارت_74
الکساندر:پس تو هم...
_اره منم...منم بایدبشنوم وساکت بمونم
الکساندر:اصلا شبیه خواهرت نیستی
_چون اون خواهر واقعیم نیست...منو به سرپرستی گرفتن
الکساندر:اوه...
_خب خانوادت چیکار میکنن
الکساندر:اونا اینجا نیستن....مادر وپدرم تو رومانی پزشکن وخب حسابی مشغول کارن
_پس اینجا تنهایی؟
الکساندر:در واقع...نه یه سری از دوستام با منن
_اوه...
همون موقع سارا امد وبستنی هامون رو داد سارا والکساندر از هر دری باهم صحبت میکردن منم گوش میدادم گاهی هم حرف میزدم همون موقع درد بدی تو انگشتم پیچید به انگشتر نگاه کردم باز قرمز شده بود سریع به اطراف نگاه کردم کسی دور وبرم نبود
سارا:کیارا؟
romangram.com | @romangram_com