#تولد_نفرین_ها_پارت_69


چشمامو باز کردم سارا با فاصله زیادی ازم ایستاده بود

_سلام...چقدر دور وایسادی؟

سارا:اخه...اخه اسنو رو تختته

یادم به اسنو افتاد نگاش کردم خواب بود

_خب؟چیه؟

سارا:راستش من دوست دارم برم تو کوچه دوچرخه سواری...میای که تنها نرم؟

_ساعت چنده؟

سارا:8

دلم نمی امد بزارم تنها بره واسه همین قبول کردم باخوش حالی گرمکن صورتیش رو پوشید وموهاشو بالا بست ویه شال سفید پوشید نقابم زد

سارا:پایین منتظرم تا بپوشی وبیایی

_باش

اروم بلند شدم گرمکن مشکیم رو پوشیدم شال مشکی با نقاب سفید رژلب سیاه هم زدم ورفتم پایین

romangram.com | @romangram_com