#تولد_نفرین_ها_پارت_62


رفتم سمت درخت گین واسنو رو گذاشتم زمین

_زود برمیگردم

اسنو:باش

همچین باغم بزرگی گفت باشه که خودمم بغضم گرفت از غم اون

.........

رسیدیم خونه عمه اینا ما اخرین کسایی بودیم که وارد شدیم منو سارا رفتیم تو اتاق ماهان ومانتو هامون رو در اوردیم سارا مثل لباس من فقط صورتی وسفیدش رو پوشیده بود واستیناشو زده بود بالا دور مچش پر دستبند های صورتی وابی شب رنگ زیپی ویه انگشتر سیبیل صورتی بود از اتاق امدیم بیرون

مهناز:تو از مشکی سیر نمیشی؟

_نه

رفتم رو یه مبل تکی حیف که اسنو پیشم نیست...هی...

سهیل:تنهایی دختر خوناشام

_اره داشتم ازش فیض میبردم سوسیس

سینا:اذیتش نکن سهیل نکنه دلت پس گردنی میخواد؟

romangram.com | @romangram_com