#تولد_نفرین_ها_پارت_63
امیر وسینا وماهان وسامان زدن زیر خنده ولی سهیل با اخم بلند شد ورفت سمت حیاط...خودمو مشغول نگاه کردن به تلوزیون کردم زده بودن کانال اهنگ ...بی توجه به اهنگ گوش میدادم...یه دفع کانال عوض شد ورفت روی جم
مهناز:وای اخ جون دیلا خانوم شروع شد
اوق حالم بهم خورد حوصلم سر رفته بود از بس نشسته بودم تو جام باسنم درد گرفته بود فکر کنم سرطان باسنم گرفتم من....بلند شدم ورفتم تو حیاط حیاط عمه اینا بزرگ بود وسنگ فرش یه تاب داشتن رفتم رو نشستم وتاب بازی میکردم
سهیل:حقا که بچه ای خوناشام
وایسادم
_خوشبحال تو که بزرگی
به تاب خوردنم ادامه دادم امد تاب کناریم نشست ولی تاب نمیخورد
سهیل:میفتی ها
_الان نگرانمی؟
سهیل:نه
_هه
سهیل:از اون روز تا الان همش دارن مسخرم میکنن بخاطر اون بازی
romangram.com | @romangram_com