#تولد_نفرین_ها_پارت_173


عصبانی توپیدم بهش:و من مجبورت میکنم بمونی!!!

هلش دادم رو تخت افتادم خودمم انداختم روش وبوسیدمش...چشماش به اندازه نلبکی گشاد شده بود...اروم کنار کشیدم...

الکساندر:ت...تو چیکار...

_تو میمونی...چون منو دوست داری منم...پس چرا میخوای دوتامون رو عذاب بدی

الکساندر:من دیگه قلبی برای عاشقی ندارم کیارا

_داری ...ومن حسش میکنم

پریدم روبغلش کردم

_اگه نداشتی همون توسالن راحت منو میکشتی نه؟

الکساندر:فکر کنم

ازش جدا شدم

_خب چه حسیه؟

الکساندر:نمیدونم...

romangram.com | @romangram_com