#تولد_نفرین_ها_پارت_172


الکساندر:تو اینجایی؟الان باید بیمارستان باشی

_وتو میخواستی بودن خدافظی بری

الکساندر:نه..من..خب...من

رفتم ولبه تخت نشستم اون خودشو جمع کرد وبه اون یکی لبه نزدیکتر شد

_نرو...تو بهم صدمه نمیزنیم من میدونم ...تو...هیچوقت بهم صدمه نمیزنی الکساندر

الکساندر:من الان یه هیولام

_نه نیستی...تو با بقیه خوناشام ها فرق داری...

الکساندر:چه فرقی؟

دسمتو گذاشتم رو صورت سردش

_تو رمانتیکی...نقاش ماهری هستی...وهیچوقت به من صدمه نمیزی

الکساندر خیره به من نگاه میکرد...منم همینطور...

الکساندر:نمیتونم...من باید برگردم رومانی برای همیشه

romangram.com | @romangram_com