#تولد_نفرین_ها_پارت_171
همگی خندیدیم ...بعد چند دقیقه همه مشغول صحبت باهم شدن
_گین؟
گین:هوم؟
_الکساندر...اون...
گین:میدونم چی میخوای بگی...اره اون الان یه خوناشامه
اسنو:اون میخواد امشب بره...خیلی دوست داشت یه بار دیگه ببینتت ولی خب...دیگه توی روز نمیتونه بیاد بیرون
اهی کشیدم...همون موقع مامان امد تو گین سریع اسنو رو برداشت وغیب شد همشون رفتن...سارا هم امد تو وخودشو انداخت رو من
سارا:خوبی خواهر کورم؟
_ممنون از خواهر مهربونم
به اصرار من زودتر مرخصم کردن وراه افتادیم خونه من از تقریبا هوا روبه تاریکی بود از مامان اجازه گرفتم ورافتم سمت خونه الکساندر از دیوار پریدم داخل واز همون پنجره ای که قبلا امده بودم رفتم داخل...صدای غمگین ویالون بازم می امد رفتم تو اتاقش رو تخت نشسته بود وپرده های اتاقم کشیده بود اتاق خیلی تاریک بود وفقط با یک شمع روشن بود ...چشماموبستم وباز کردم ومحکم درو هل دادم ورفت تو در خورد به دیوار الکساندر پرید بالا سرش خورد به بالای تخت ...دستشو گذاشت رو سرش
الکساندر:هی
_سلام
romangram.com | @romangram_com