#تولد_نفرین_ها_پارت_174


_چیزی هم خوردی؟منظورم خونه

الکساندر:یه کبوتر

_اوه ...خب؟

الکساندر:حس قدرت فکر کنم

لبخندی زدم اون شب تا نیمه های شب با الکساندر حرف میزدیم ومیخندیدیم...ومامان تلفن کرد وبهم گفت سریع برم خونه منم از الکساندر قول گرفتم فردا شب ببینمش دیگه دیدار ما تو شب خلاصه میشد...

.............

فردا رفتم دانشگاه...کیمیا از باند دستم تعجب کرده بود

_خب میدونی ...رفتم توشیشه کمد

ومن این راز بزرگ رو از همه مخفی کردم...این که من یک اهریمن بودم جیک از دانشگاه خوشش امده بود واسه همین با اجازه اسکالوس برگشت دانشگا والان ما تیم سه نفره خودمون رو داریم یعنی من کیمیا وجیک...کیمیا وجیک خیلی باهم خوبن و وقتی کیمی ا ازم راجب نیومد الکساندر به دانشگاه پرسید من بهش گفتم

_خب میدونی اون ترجیح میده تو خونه درس بخونه مادر وپدرش برای معلم خصوصی گرفتن

کیمیا:چه عجیب...وخب چه بد دوستداشم 4تایمون باهم باشیم

_اره حیف

romangram.com | @romangram_com