#تولد_نفرین_ها_پارت_144
الکساندر:نباش با اینکه کلودیه برادرم بود ولی از دشمنم برام بدتر بود
_چند سالش بود که فوت کرد؟
الکساندر:14سالش
_اوه...
یه نگاه به ساعت گوشیم کردم ساعت 10شده بود یه هو بلند شدم
_من باید برم
الکساندر هم بلند شد وگفت:به این زودی؟
_اره الانشم دیر کردم
الکساندر:باشه تا دم در باغتون باهات میام خوب نیست این موقع تنها بری
_باشه
باهم رفتیم جلوی در خونه اون با مانتو وشال وگل رزم برگشت ولی یه چیز دیگه هم دستش بود یه تابلو که روشو پوشونده بود
الکساندر:بریم
romangram.com | @romangram_com