#تولد_نفرین_ها_پارت_143


الکساندر:هوم؟

_اون پسرمو بود تو نقاشی...اون کی بود؟

الکساندر:اوه فراموش کردم بهت بگم...خب اون...اون برادر کوچیکتر منه

_چی؟!!!!!

الکساندر:درسته ولی ما نه از نظر قیافه ونه از نظر اخلاق شبیه هم نیستیم

_چطور؟

الکساندر:کلودیه یه پسر فوق العاده دردسر ساز وبدیه از بچگی همش کارای خلاف میکرد مادر وپدر هر روز توی مدرسه دنبال کارای اون بودن وگند کاری هاشو تمیز میکردن حتی مادر بزرگم زیاد دوستش نداشت ...ولی اون خیلی هم حسود بود سعی میکرد کارا رو گردن من بندازه

_چطور؟

الکساندر:خب وقتی من به نقاشی کردن مادر بزرگم نگاه میکردم اون مدام تو خونه پرسه میزد ومیرفت سر جواهرات مامان واونا رو یواشکی برمیداشت وقتی مامان میفهمید کلودیه اونا رو به مادر میداد و میگفت از توی وسایل من پیداشون کرده یه سال کریسمس هر دوتامون مشغول باز کردن هدیه هامون بودیم مال من یه عروسک چوبی پادشاه بود با شمشیر خیلی قشنگ بود کلودیه به امدی اینکه چیزی که گیرش میاد از مال من بهتر باشه کادوش رو باز کرد ولی مال اون یه سرباز چوبی بود با زره اهنی اون فقط یه سرباز معمولی بود ولی کلودیه خیلی عصبانی شد اون بهم حمله کرد وبه زور عروسک چوبی رو از تو دستم در اورد ومنو میزد همون موقع مادر بزرگ امد داخل وبا دادی که سرمون زد دوتامون ساکت شدیم وقتی مادر بزرگ پرسید چه خبر شده کلودیه گفت که الکساندر عروسک پادشاه منو برداشته بود ومیگفت مال خودشه اون لحضه از دروغاش خیلی بدم امد اون همیشه به زور میخواست همه چیزو مال خودش کنه ...

_چه بلای سر کلودیه امد

الکساندر:اون مرد

_اوه متاسفم

romangram.com | @romangram_com