#تولد_نفرین_ها_پارت_122


امد بزنتم استاد امد صاف نشست...ومن بازم به درس گوش نمیدادم...از پنجره بیرونو نگاه میکردم...باد درختارو تکون میداد منظره جالبی بود ...یاد تو محوطه افتادم کیمیا وقتی دید منو الکساندر باهم امدیم از تعجب شاخ در اورده بود...

یه لبخند زدم چی مشیده اگه همه چی واقعا همینجوری خوب تا تهش میرفت...

..........

بعد از دانشگاه منو الکساندر راه افتادیم سمت خونه هامون باهم...نزدیک باغ از الکساندر خدافظی کردم نرفته بود که صدام کرد

_هوم؟

سرش پایین بودانگار خجالت میکشید بگه

_بگو میشنوم

یه کارت گرفت جلوم

الکساندر:میشه شب شام بیای باغ ما وبا من شام بخوری؟

_داری دعوتم میکنی به شام؟

الکساندر:البته...ولی اگه تو بخوای دزدکی هم میتونی بیای نه؟

_البته که میتونم...ولی دعوت شدن رو بیشتر دوست دارم

romangram.com | @romangram_com