#تولد_نفرین_ها_پارت_112
_من باید برم
الکساندرم بلند شد
الکساندر:خب این یعنی خدافظی اخر
_نه ...این یعنی دوستی جدید
انگشتر رو برداشتم ودستشو گرفتم سرد بود ولی این سردی رو دوست داشتم انگشتر رو کردم تو دستش
_میدونی چرا برگشتم؟
سرش رو به معنی نه تکون داد
_که بهت بگم نری...میبینمت
با دو از در رفتم بیرون وبه سمت در خروجی رفتم وخارج شدم دم پله ها برگشتم وبه بالا نگاه کردم از پشت پنجره داشت نگام میکرد دستمو تکون دادم اونم دستشو اورد بالا بعد با دو رفتم سمت در خروجی باغ واز اونجا سریع رفتم خونه تا در باغو بستم یه چی دراز افتاد روم
اسنو:کجا بودی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_اسنو
گین:اهم اهم
romangram.com | @romangram_com