#تولد_نفرین_ها_پارت_111
یه هو یادم افتاد به داستانش که تو باغ گفت...گفت اونا شکنجم میدادن
_ببینم تو منظورت اینکه...خوانواده ماورای داری؟مثل من؟
الکساندر:یه جورای...خب اره...
_مادر وپدرت هیچی نمیگفتن وقتی تورو اونا...
الکساندر:مادر وپدر من در اصل تو رمانی نیستن اونا کانادا زندگی میکنن وخب من و...بامادر بزرگم زندگی میکردم مادر بزرگم از همه چی خبر داشت
_چرا بقیه حرفتو نزدی گفتی منو...وبقیشو نگفتی
الکساندر:خب...میخواستم بگم...
صدای گوشی من بلند شد برداشتم سارا بود
_الو؟
سارا:ماداریم میایم خونه نزدیکیم مامان دلشوره مرد ولی نزاشتم زنگ بزنه
_دستت درست
قطع کردم بلند شدم
romangram.com | @romangram_com