#تولد_نفرین_ها_پارت_109
الکساندر شونه هامو گرفت وچرخوندم وبردم سمت در وبا خودش خارج شدم در رو بست وکلیدو توش چرخوند وگذاشتش توی جیبش ومنو برد سمت همون سالنی که اولین بار رفتم داخلش رفتیم تو واون درو بست به در تکیه دادو به من خیره شد که جلوش وایساده بودم
_چیه؟
الکساندر:فکر کنم میخوای چیزی بهم بگی
_اره..خب...
دستمو اوردم بالا
_میشه نری وبمونی وما باهم دوست باشیم؟
به دستم نگاه کرد وسرشو برگردوند وبا صدای گرفته وغم زده ای گفت:نمیشه
یکم دلم گرفت(نه کوتاه نیا ندیدی صداش چجوری بود)همونجا 4زانو رو زمین نشستم با تعجب نگام کرد
الکساندر:چیکار میکنی؟
_نمیرم تا جوابی که واقعا تو دلته بهم بگی...دوست
دوست رو با کشش خواصی گفتم اونم مقابلم 4زانو نشست
الکساندر:جواب دلمو گفتم
romangram.com | @romangram_com