#تولد_نفرین_ها_پارت_108


رفتم سمتش ولپشو کشیدم

الکساندر:اخ

_بیداری

الکساندر:اره فکر کنم

پاشو از تو سطل رنگ در اورد سطل رنگی نداشت رنگش خشک شده بود خواستم نقاشی رو ببینم که امد جلوم

الکساندر:برای چی اینجایی؟راهو گم کردی؟

_اول بزار ببینم چی میکشیدی...بعد بهت میگم

دوباره امدم ببینمش امد جلوم رفتم سمت راست امد راست رفتم چپ امد چپ هی من چپ وراست میشدم اونم بامن چپ وراست میشد به پنجره اشاره کردم وگفتم:اوه اونجارو یه کلاغ سفید

از حواس پرتیش استفاده کردم وپریدم به چپ ولی فکم افتاد زمین...زود امد جلوی نقاشی وچشماشو بست سعی کردم با دست هلش بدم کنار تا دوباره اون نقاشی عالی رو ببینم ولی تکون نمیخورد

_بزار ببینم

الکساندر:هنوز تموم نشده

_اشکال نداره

romangram.com | @romangram_com