#تولد_نفرین_ها_پارت_107


وبا دو رفت سمت خونه دست کشیدم رو صورتم داشتم عین دختر سوسولا گریه میکردم انگشترو برداشتم...بلند شدم وایستادم

به سمتی که الکساندر رفته بود نگاه کردم دقیقا مخالف راهی بود که نشونم داد برای خروج من وسط راهی که الکساندر رفته بود وراه خروج ایستاده بودم الوین قدم رو به سمت راه خروج برداشتم دومین...سومین...چهارمین...بعد شروع کردم به دویدن وگریه کردن دیگه اون افکار چه میدونم دخترای مشکی که گریه نمیکنن واین حرفا برام مهم نبود میخواستم فقط از اینجا خارج شدم این ...این چیزی بود که ذهنم میگفت رسیدم به در ودرو باز کردم...

قبلم سنگینی میکرد...واقعا دارم درست میرم...اگه خارج شم دیگه الکساندر رو نمیبینم...اون حرفاشو صادقانه زد اینو حس میکنم در رو اروم بستم...وبرگشتم چشمامو برای یه لحضه بستم وباز کردم یه قدم به سمت خونه رفتم پشت سرم نور کوچه معلوم بود وجلوم تاریکی ودرختای بلند بود...(مطمئنی کیارا؟)فکر میکنم...(فکر کردن کافی نیست)میخوام مطمئن بشم(وقت نیست بری دیگه برگشتی نداری)(بزار بره اون پشیمون نمیشه)(ولی اگه شد اون باید همه چی ر وبسنجه)(همه چیز که باسنجش نمیشه گاهی باید ریسک کنه)یه قدم دیگه برداشتم(اگه بره پشیمون میشه)(نه اگه بره به خواسته من عمل کرده)یه قدم دیگه برداشتم(اگه به حرف تو باشه بیچاره میشه اون پسره مرگ اونه)(ولی اون عاشقشه)(عشق وجود نداره)قلبم میگفت برم وعقلم میگفت ریسک نکن باید به حرف کدومتون گوش بدم

(نرو)

(برو)

چشمامو بستم وباز کردم وبا دو به سمت خونه رفتم از همون پنجره رفتم داخل ورفتم طبقه بالا بازم صدای ویالون میومد

از یه اتاق رفتم اروم لای در رو باز کردم وداخل سرک کشیدم الکساندر اونجا ایستاده بود تو اتاق روبه روی یه سه پایه نقاشی داشت نقاشی میکرد پشتش به من بود دور اطرافش پر قوطی های رنگ وکلی وسایل رنگ ونقاشی بود بنظر میومد اتاق کارش باشه اروم پامو گذاشتم داخل فظای اتاق با شمع ها روشن بود شمع های که روی طاقچه های چوبی دور تا دور اتاق بودن خیلی هاشون اب شده بودن از پشت دیوار راه افتاده بودن انقدر تاریک بود که سقف اتاقو نمیدیدم ولی بنظر می امد دیوارا راه راه های ابی تیره وخاکستری هستن با نقش گل های ریز ...(یالا حرف بزن)خب...نمیدونم چی بگم(هرچی دوست داری...همون چیزی رو بگو که بخاطرش برگشتی)

_چی میکشی؟

با وحشت برگشت سمتم پاش رفت تو یکی از سطل های رنگ به زور جلوی خندمو گرفتم

الکساندر:کیارا؟

_بله؟

الکساندر:خودتی یا دارم خوابی میبینم

romangram.com | @romangram_com