#تولد_نفرین_ها_پارت_106
بعد گوشه لباسشو زد بالا
الکساندر:ببین
نور گوشیمو انداختم رو بدنش درست روی دندش روی پهلوش یه ستاره توی دایره مشکی بود
الکساندر:اون روزو خوب یادمه مگه میشه یادم نباشه من فقط 9سالم بود یواشکی گوش وایسادم اونا میگفتن تو دوتا گربه رو سوزوندی من به حرفاشون وتمرین های که بهم میدادن گوش نمیدادم تا اینکه اونا همون شب امدن سراغم تمام لباسامو از تنم در اوردن وبستنم به یه تخت فلزی سرد حتی گردنمم گرفته بودن بعد یه سیخ داغ که شکل دایره وستاره بود گذاشتن رو پهلوم...
لباسشو کشید پایین
الکساندر:دردش با هیچی برابری نمیکرد
کلمو اورمد بالا وبه ماه خیره شدم
الکساندر:همون موقع ازت متنفر شدم چرا تو هرکاری میکردی من میسوختم من رو اذیت میکردن منو شکنجه میکردم ...مامان وبابات خیلی دوستش داشتن با اینکه تو ادم بده داستان بودی ولی من که قرار بود قهرمان باشم کتک میخوردم وشکنجه میشدم...
دستمو گرفت تو دستش
الکساندر:ولی بعد که امدم...بعد که دیدم...بعد که حس کردم...فهمیدم...همه چیو فهمیدم...تو ادم خوبه داستانی ومن قراره قهرمان داستان رو بکشم...من ادم بده بودم تمام مدت میخواستم بهت بگم...ولی دیر شد تو از من ترسیدی وفرار میکردی...
دستمو ول کرد دستم افتاد رو زانوم انگشتر رو در اورد وگذاشت رو یه برگ رو زمین وبلند شد
الکساندر:این راهو مستقیم بری میرسی به در...دیگه نیازی نیست بترسی من فردا با اولین پرواز صبح میرم رمانی...خدافظ
romangram.com | @romangram_com