#تولد_نفرین_ها_پارت_105


الکساندر:اگه میخواستم بکشتم موقعیتای زیادی داشتم برای این کار

_...

الکساندر:بیا اینو انداختی

وگوشیمو گرفت سمتم اروم ازش گرفتم

دوتامون ساکت بودیم ماه بالای سرمون بود

الکساندر:ترس باعث میشه ادم راهشو گم کنه میدونستی؟

_...

الکساندر:بعضی وقتا هم ترس باعث میشه تو شجاع باشی...تو درست حدث زدی...من همونی ام که قراره تو رو بکشم

با وحشت بهش خیره شدم به ماه نگاه میکرد مثل همیشه اروم بود موهای مشکیش تو صورتش بود مثل شلاق ویکمش روی شونه هاش بود

الکساندر:اره من باید این کارو بکنم...ولی...ولی نمیتونم...نمیدونم شایدم میخوام کسی رو که دوستش دارم بکشم

سرم رو انداختم زمین ...منم یه حسی بهش داشتم...ولی نمیدونم چی بود...عشق؟عادت؟ترس؟

الکساندر:میدونی از بچگی تو گوشم میخوندن تو بدی...تو مایه اتشی اون روز تو کوچه دیدم اون پسرو اتیش زدی ...ولی بخاطر ترس بود...قصدت خوب بود نه بد...اون روز یه لحضه تمام محاسبه های منو بهم ریختی...از بچگی ازت متنفر بودم بخاطر تو خیلی بلا سرم اوردم

romangram.com | @romangram_com