#تولد_نفرین_ها_پارت_104


_ام...ام...گمش کردم

اسنو:اه...از دست تو من میرم به گین بگم ببینم بازم از اینا دارن؟

_باشه

بعد از نرده بودن رفت پایین منم از موقعیت استفاده کردم زود بلند شدم ولباسمو پوشیدم واز در رفتم بیرون میدوستم الان اسنو با گین راه افتادن سمت کلبه از باغ زدم بیرون هوا تاریک بود باغ الکساندر نزدیک بود رفتم روبه روی ایساده درش مشکی بود یه نگاه به کوچه انداختم کسی نبود از در رفتم بالا وپریدم داخل توش خیلی ترسناک بود درخت هاشون از مال ما بیشتر بودن وخیلی بلند بودن انگار تو جنگل بودم راه افتادم روبه روم یه خونه قدیمی وبزرگ بود بیشتر شبیه قصر مشکی رنگ بود یه پنجره نزدیک بود خدا خدا میکردم باز شه ...هلش دادم باز شد رفتم داخل یه اتاق بود با یه تخت مثل اتاق مهمان از در اتاق رفتم بیرون خونه شیک وبزرگی بود وسایلاش قدیمی وگرون بودن محوطش از ترکیب رنگ های قرمز ومشکی بود همه جا بجای نور شمع روشن بود مبلای سلطنتی قرمز با دور های طلایی اونجا بود وروی دیوارا نقاشی های بزرگی از یه ادمایی مثل اصیل زاده ها بود صدای ویالون میومد از طبقه بالا بود پله ها گرد میرفت سمت بالا اروم از پله ها رفتم بالا صدای موسیقی قطع شد صدای قدم های یکی میومد یه در اونجا بود سریع رفتم تو یه سالن بزرگ بود مثل سالن رقص زمینش خاکستری وهمش موزایک های براق بود دور تا دورش تابلو های بزرگ بود وتوی سقف یه لوستر بزرگ بود که خاموش بود نور ماه سالن رو روشن کرده بود اطراف پنجره ها پرده های قرمزی بود که تا زمین امده بودن زود دویدوم وپشت یکی از پدره ها قایم شدم صدای در امد وبعد صدای قدم های یکی

_معلوم نیست این پسره امروز چش شده از وقتی امده خودشو تو اتاقش حبش کرده وبا یه انگشتر مسخره بازی میکنه

اسم انگشتر که امد گوشام تیز شد یکم کلمو اوردم بیرون ببینم کی راجب الکساندر صحبت میکنه با یه خدمتکار چاق وپیر رو به رو شدم که یه چوب گردگیری دستش بود وبه قاب ها میکشید ولباس سیاه وسفید دامن دار خدمتکارا رو پوشیده بود ویه کلاه سفید دور چین چینی سرش بود خیلی زود از تالار رفت بیرون منم نفس راحتی کشیدم واز پشت پرده امدم بیرون وبه در بسته نگاه میکردم همون لحضه دستی دور شونه هام حلقه شد

_میدونستم میای

به انگشترم توی دستش نگاه کردم دستشو با شدت از دور شونم باز کردم ورفتم عقب چشماش غمگین بود خیلی زیاد برای اولین بار بود که با لباس تو خون میدیدمش یه لباس مشکی استین بلند پوشیده بود یقش هفتی شکل باز بود یکم از سینش معلوم بود پوست سفیدش موهای بلند تا روی شونش بهم ریخته بود شلوار مشکی جین پاره پوشیده بود

وقت انالیز کردنش نبود با دو به سمت در رفتم

الکساندر:کیارا!!

در رو باز کردم وپریدم بیرون صدای قدماشو میشنیدم که دنبالمه از خونه زدم بیرون تو باغ تاریکش میدویدم ولی گم شدم خیلی بزرگ وتاریک بود دیگه نمیدویدم با وحشت به اطرافم نگاه میکردم دست بردم سمت جیبم که گوشیمو در بیارم وبا نورش مسیرمو پیدا کنم ولی جیبم خالی بود احتمالا موقع دویدن افتاده بود نمیتونستم برگردم صدای خورد شدن برگارو پشت سرم شنیدم دوباره شروع کردم به دویدن که خوردم به یه چیز محکم داشتم از عقب میوفتادم که دستی دور کمرم حلقه شد

چشمامو باز کردم صورتش درس روبه روم بود نفس نفس میزد بلندم کرد ونشوندم کنار یه درخت خودشم کنارم نشست...میترسیدم؟نه نمیترسیدم ولی باید بترسم...

romangram.com | @romangram_com