#تولد_نفرین_ها_پارت_103


بعد از اتاق رفت بیرون

_سارا...

سارا:هوم

_گوشی مامانو از دیدش مخفی کن

سارا:حله

اونم از اتاق رفت بیرون منم دوباره خوابیدم خواب که نه کاملا بیدار بودم داشتم به امروز فکر میکردم ...هر جوری فکر میکردم تو کلم نمیگنجید که الکساندر دورگه باشه...میدونستم که اون خارجی وایرانیه ولی احساس میکردم دورگه ای که قراره منو بکشه یه دورگه استثنایی مثا جن وادم یا چه میدونم تو مایه های همین چیزا باشه یه دورگه ماورایی

صدای در پایین خبر داد که مامان وسارا رفتن بلند شدم رو تخت نشستم

اسنو:از وقتی امدی خیلی پکری

_اوهوم

اسنو:طوری شده؟

_نه

اسنو:انگشتر کو؟!!!!!

romangram.com | @romangram_com