#طنین_پارت_438
معتمدیان شرمنده رو می کند به ایمان.
-مهندس چرا زودتر به من نگفتید ایشون همسرتون هستن؟
-اگه مأموریت طولانیِ شما اجازه می داد زودتر می گفتم. شما همون روز رفتید مأموریت و امروز برگشتید. فقط خدا می دونه تو این چند وقت چی به سرِ خانومم اومد.
معتمدیان به من نگاه می کند.
-خانوم مهندس کاملاً حق با مهندس شایسته ست. من ازتون عذرخواهی می کنم. ما باید قبل از این که شما رو این جا بخوایم خودمون بیشتر تحقیق می کردیم.
ایمان از جا بلند می شود.
-اگه باز موردی بود با من تماس بگیرید.
با بلند شدنِ ایمان من هم از جایم بلند می شوم. معتمدیان هم از جا بلند می شود و با ما تا دمِ در می آید. ایمان در را باز می کند و منتظر می ماند تا اول من خارج شوم. هر دو از معتمدیان خداحافظی می کنیم و از آن اتاقِ پر استرس بیرون می آییم. از اتاق منشی که خارج می شویم هر دو می زنیم زیر خنده. با مشت به بازویش می کوبم.
-دیوونه اگه می گفت مدرک ازدواجتون کو چی می گفتی؟ من داشتم سکته می کردم.
با دست دیگرش بازویش را می مالد.
romangram.com | @romangram_com