#طنین_پارت_437
ایمان پوشه ای که در دست دارد و من تا حالا متوجه آن نشدم را روی میز می گذارد. معتمدیان همچنان با حیرت به ایمان نگاه می کند.
-خانومتون؟ منظورتون چیه آقای مهندس؟
-منظورم واضحه آقای معتمدیان. ایشون همسرِ من هستن و شما بهشون اتهام زدید.
-آقای مهندس من به خودشون هم گفتم ما یه سری گزارش گرفتیم و موظف هستیم که بررسیشون کنیم. در ضمن ایشون اصلاً نگفتن که همسرِ شما هستن.
-این که ایشون چیزی نگفتن برای این بود که من ازشون خواسته بودم قضیه ازدواجِ ما مسکوت بمونه ولی به هر حال حتی اگه ایشون همسرِ من نبودن به نظرتون درسته که به استناد چند تا عکس که از یه خانوم در شرایطِ کاملاً متعارف گرفته شده به کسی اتهام زده بشه؟ من از شما انتظارِ بیشتری داشتم. اگه این جوری باشه که کسی امنیت اخلاقی نداره. هر کسی هم با هر مدرک درست و غلطی می تونه برای هر کسی پاپوش درست کنه. ضمناً شما بیشتر راجع به دورانی که من رییسِ اون جا بودم پرسیدین. بهتر بود قبل از این که از کارشناسم بپرسید از خودم می پرسیدید.
از حسِ حمایتِ مردانه اش گرم می شوم. از این که با افتخار مرا همسرش معرفی کرد غرق در خوشی می شوم ولی از لحظه ای که مرا به عنوان همسرش معرفی کرد دلهره ای بی امان به جانم می افتد. ایمان پوشه را به طرفِ معتمدیان هل می دهد.
-حاجی اینا مدارکیه که نشون می ده همه خریدها تو اون اداره با نظر کمیته انجام می شده و ایشون هیچ نقشی در خرید نداشتن.
معتمدیان پوشه را باز می کند و برگه را یکی یکی ورق می زند. بعد رو می کند به ایمان.
-آقای مهندس اگه جسارتی شد من معذرت می خوام ولی ما مجبوریم به گزارشات رسیدگی کنیم.
-بله شما دارید به وظایفتون عمل می کنید ولی ایشون جدا از این که همسر من هستن یکی از زبده ترین کارشناس های اون اداره هستن. روند رسیدگیِ شما که نباید کسی رو از کارش دلسرد کنه. این جوری دیگه کسی رغبت نمی کنه کار کنه.
romangram.com | @romangram_com