#طنین_پارت_436
راست می گوید. گرمای دستش که به من می رسد نگرانی هایم کم کم آب می شود. در حراست را باز می کند و صبر می کند تا اول من وارد شوم. منشی پشت میزش نشسته. با دیدن ایمان مودبانه از جا بلند می شود.
-سلام آقای مهندس. حالتون خوبه؟ خوش اومدید.
ایمان به او نگاه می کند و بدون این که منتظر اجازه اش بماند به سمت همان اتاقِ کذایی حرکت می کند.
-سلام. حاجی هست دیگه؟
-بله ... بله بفرمایید.
می ایستد و چند ضربه به در می زند و بعد در را باز می کند. با دست به من تعارف می کند که وارد شوم. نگاه معتمدیان که به من می افتد متعجب می شود. پشت سرم ایمان وارد می شود و با صدای بلند سلام می کند. معتمدیان با احترام از جا بلند می شود. سلام می کنند و به یکدیگر دست می دهند. نگاهِ معتمدیان بین من و ایمان می چرخد. ایمان لبخند مرموزی روی لب دارد. یک صندلی برایِ من کنار می کشد و به من اشاره می کند بنشینم. خودش هم روی صندلیِ کناری ام می نشیند. نگاهِ معتمدیان هر لحظه بیشتر رنگِ تعجب می گیرد. به ایمان نگاه می کند.
-آقای مهندس چه عجب ما شما رو زیارت کردیم.
ایمان همان شایسته خشک و جدی اداره می شود. نمی دانم چطور با این سرعت می تواند تغییر کند.
-حاجی جریانِ این پرونده ای که برای خانومم درست کردید چیه؟
از لفظ خانومم که به کار می برد من هم شوکه می شوم چه برسد به معتمدیانِ بیچاره.
romangram.com | @romangram_com