#طنین_پارت_435
-چرا انقدر آروم راه میای؟
-تو برو من پشتِ سرت میام. نمی خوام برات بد بشه.
کنار من می ایستد و دستش را پشتِ کمرم می گذارد.
-اون جوری برایِ من بد میشه. نمی گن مَردِه رو ببین جلوتر از زنش راه می ره؟
شانه ای بالا می اندازم. اگر او نگران موقعیت خودش نیست من نگرانِ چه باشم. همراهش قدم برمی دارم. انگار به سمتِ حراست می رویم. با تعجب نگاهش می کنم.
-ایمان؟ داریم میریم حراست؟
از اثر لبخند گوشۀ چشمش چین می خورد.
-هیس. زن که این قدر حرف نمی زنه.
می دانم که دارد همه چیز را به شوخی برگزار می کند که استرسِ مرا کم کند. فکر می کنم این جا دقیقاً جایی است که باید به او تکیه کنم. سکوت می کنم و سعی می کنم نگرانی را از خودم دور کنم. با نزدیک شدن به حراست دستم ناخودآگاه به سمت مقنعه ام می رود که با دستش دستم را می گیرد.
-نکن دختر. هیچ وقت به خاطر هیچ چیز یا هیچ کس خودت رو عوض نکن. خودت باش.
romangram.com | @romangram_com