#طنین_پارت_432


-اون وقت اون عکس ها از کجا اومدن؟

-خب من عکس ها رو فقط به حمیدی نشون دادم که بپرسم اون آدم ها رو می شناسه یا نه.

نمی دانم برافروختگیِ برادرانم را دید یا واقعاً وجدانی در وجودش هنوز نفس می کشید که من ندیده بودمش.

-باور کنید من قصد نداشتم برای نیکو دردسر درست بشه. من خودم الان ازدواج کردم. زنم رو هم دوست دارم. دیگه هم کاری به کارِ نیکو ندارم.

به فکر فرو می روم. انگار کارن راست می گوید. کارن از پاپوش درست کردن برای من چه سودی می برد؟ نمی فهمم کارن چگونه خداحافظی می کند و می رود. از پستیِ حمیدی ناراحت می شوم. از رذالتی که به خاطر پیمودنِ پله ای بی زحمت، آبرو و حیثیت آدم ها را می فروشد. صدای نوید مرا از دنیایم بیرون می کشد.

-به نظرم داره راست میگه. کارن فقط ناخواسته مدرک به همکارت داده. درسته که ازش خوشم نمیاد و البته خیلی مغروره و نمی تونه باور کنه بهش جواب رد داده باشی ولی به نظرم کارن آدم پستی نیست.

-راست میگی. اگه کارِ خودش بود به هیچ وجه حاضر نمی شد بیاد این جا.

زنگ در خانه به صدا در می آید. دلهره ای آرام زیر پوستم می دود. دلهره ای همراه با اشتیاق. رها با لبخند به من نگاه می کند. چقدر خوب که رها امروز مثل یک خواهر کنار من ماند. جاوید که برای استقبال از مهمانان بیرون می رود نوید کنار من می ایستد. از حضورش و حمایتش دلگرم می شوم. خانواده ی ایمانِ شایسته وارد می شوند. چقدر حضورشان ساده تر از حضور پر ابهت خانواده کارن است. ایمان پشتِ سرِ بقیه با سبد گلی وارد می شود. تعارفات معمول بین همه رخ می دهد و من همه حواسم پیش مردی است که دل به مردانگی اش باختم. به سمت من می آید. محکم گام بر می دارد. نزدیکِ من که می شود نوید عقب می رود و ایمان سبدِ گل را به دستِ من می دهد. به تفاوت رفتارِ نوید با روز خواستگاریِ کارن فکر می کنم. انگار عشق خود، آیین بزرگ کردنش آموخت. چشمانِ ایمان می خندد. من هم می خندم. دلم هم می خندد. این بار عقلم سازِ مخالفی کوک نمی کند. همه می نشینند. به پدر و مادرش نگاه می کنم که چقدر ساده و خودمانی احوالپرسی می کنند. نمی دانم این پسر این همه جدیتش را از کدامشان به ارث برده. این چهره محجوب ایمان را هرگز در ذهنم تصور نمی کردم. حرف های معمولی گفته می شود. از آن همه هراسم خبری نیست. شاید به محکم بودن شانه هایش برای تحمل بارِ زندگی ایمان دارم که ترسی ندارم. از چند روز قبل که اجازه خواستگاری کردن را به او دادم دیگر با من تماس نگرفته بود. دلم برای صدایش تنگ شده بود. پدرم با اطمینان به او نگاه می کند. باز هم کنارِ مادرم نشسته ام. رها به جای خواهرِ نداشته ام چای تعارف می کند و من همچنان معاف از این رسمِ چای گرداندنِ عروس نشسته ام. پدرِ ایمان صحبتِ جدی را شروع می کند. از مستقل بودن پسرش و این که می تواند یک زندگی متوسط را فراهم کند حرف می زند و در نهایت مرا از پدرم خواستگاری می کند. پدرم هم باز اختیار را به خودم می دهد و فرصتِ جواب دادن می خواهد. ایمان از پدرم می خواهد تا اجازه دهد با من تنها حرف بزند. از جسارتش تعجب می کنم. انگار استقلالی که پدرش از آن حرف می زد کاملاً در شخصیتش نمود دارد. بلند می شوم و به همراهش به حیاط می روم. نمی دانم چه می خواهد بگوید. ما که حرف هایمان را با هم زده بودیم. روی همان تخت آشنای گوشه حیاط می نشینیم. نفس عمیقی می کشد. انگار می خواهد هوای نوبهاری را به اعماق ریه هایش بکشد. به من نگاه می کند. لبخند مرموزی گوشه لبش می نشیند.

-خب خانومِ محترم، شما شروع می کنید یا من شروع کنم؟

به لحنِ شوخش که ادای غریبه ها را در می آورد می خندم.

romangram.com | @romangram_com