#طنین_پارت_430


-میاد؟ تازه فکر می کنی اگه بیاد راستش رو میگه؟

-اومدن که گفت میاد ولی خب راست و دروغش رو وقتی اومد می تونیم بفهمیم.

-باشه.

از اتاق بیرون می رود. نمی دانم چطور کارن را برای آمدن راضی کرده.

زنگ در خانه به صدا در می آید. نوید به آیفون جواب می دهد و در را باز می کند. مامان و بابا طبق معمول بیشترِ پنج شنبه ها سرِ مزارِ مریم و خانواده عمو رفتند. من و جاوید و نوید منتظریم تا کارن بیاید. این بار آمدن کارن را با اولین باری که برای خواستگاری ام آمد مقایسه می کنم. چقدر تفاوت بین این دو دفعه وجود دارد. کارن در سالن را باز می کند و وارد می شود. سلام می کند. همگی سعی می کنیم عادی جواب سلامش را بدهیم. جاوید مبلی را برای نشستن به او تعارف می کند. کارن می نشیند و سعی می کند نگاهش را از من بدزدد. جاوید کمی احوالپرسی معمولی می کند. نوید بیشتر از جاوید کلافه است. به کارن نگاه می کند.

-کارن! دلیل این که بهت زنگ زدم که بیای این جا یه سری حرف هست که می خوایم دلیلش روشن بشه.

کارن به نوید نگاه می کند. هنوز در نگاهش به نوید آثار رقابت دیده می شود. پوزخندی کنج لبش می نشیند.

-بفرمایید. من منتظرم.

-تو خودت ازدواج کردی و خوب می دونی هر ازدواجی ممکنه به جدایی برسه. اگه هر کسی که زندگیش به بن بست خورد بخواد بعد از جداییش طرف مقابل رو به خاک بزنه که نمی شه. شما از روز اول که اومدید خواستگاری، ما به شما جواب قطعی ندادیم. بعد هم که نیکو جواب قطعی داد تو رفتی و ایران نبودی. به هر حال نیکو بعد از مدتی متوجه اختلاف هاتون شد و اون نامزدی رو قطع کرد. تو هم که حالا خدا رو شکر ازدواج کردی دیگه پاپوش درست کردنت برای نیکو برای چی بود؟

کارن با تعجب به نوید نگاه می کند ولی پوزخند کنار لبش پر رنگ تر می شود.

romangram.com | @romangram_com