#طنین_پارت_428


سوار بر پرشیای سفیدش می شویم. می دانم عطر پیچیده در ماشینِ معمولی اش و امنیت حضور و بودنش را با هیچ ثروتی در دنیا عوض نمی کنم. به او نگاه می کنم. نمی دانم این همه مردانگی می تواند عشقِ مرا روزی نابود کند؟

در سالن را باز می کنم. صدای صحبت کردن نوید و جاوید را می شنوم. با صدای در هر دو سکوت می کنند. وارد می شوم و سلام می کنم. هر دو به من نگاه می کنند و جواب می دهند. برافروختگی صورت هر دو مشخص است. به سمت اتاقم می روم که صدای نوید متوقفم می کند.

-نیکو؟ چرا راجع به موضوع حراست چیزی به من نگفتی؟

به طرفش برمی گردم.

-ندیده بودمت ولی به هر حال کاری هم ازت بر نمی اومد.

-درسته که این جا نبودم ولی تلفن که داشتم. نمی تونستی بهم زنگ بزنی؟

می دانم که قصدش کمک کردن است.

-آخه برادرِ من تلفن دست بگیرم چی بهت بگم؟ مگه جاوید که می دونست چی کار تونست بکنه؟

با همان لباس همان جا می نشینم و ماجرای اسم کارن که روی تلفن حمیدی دیدم را برای هر دو تعریف می کنم. می فهمم که چقدر هر دو نفرشان شوکه شدند. از جا بلند می شوم.

-من برم تو اتاقم لباس عوض کنم.

romangram.com | @romangram_com