#طنین_پارت_427
نگاهش را از آن ترکیب تیره و روشن می گیرد و به من می دهد.
-تصمیم گیرنده برای نابود کردن عشق خودمون هستیم. خودمون هم هستیم که می تونیم اون احساس رو زنده نگه داریم. من عاشقی کردن بلد نیستم باید یاد بگیرم باید خرج کردنِ احساس رو یاد بگیرم. باید یاد بگیریم زندگی تو نوازشِ عاشقانه خلاصه نمی شه. باید با هم مشق کنیم که سختی ها نتونن عشق رو از یادمون ببرن. می خوام به من زمان بدی. من اهل دوست بودن نیستم. تا حالا رابطه ای به عنوان دوستی نداشتم. البته موقعیت کاری من هم بهم همچین اجازه ای نمی ده. نمی گم دوست بودن و رابطه قبل از ازدواج بده ولی من بلد نیستم. به من اجازه بده باهات همراه باشم.
به او نگاه می کنم و نمی دانم چه چیزی باعث می شود این همه او را به خودم آشنا و نزدیک حس کنم و فاصله ی زیادمان را فراموش کنیم و این طور عریان از قلب و روحمان بگوییم. در نگاهش هزار حرف است که می توانم بخوانم. می توانم مردانگی را در نگاهش بخوانم. می توانم بخوانم پشت نقاب همیشه جدی اش چه روح مهربانی مخفی شده. نمی دانم چه باید بگویم. نمی دانم می توانم برای ادامه زندگی به او اعتماد کنم یا نه. خوب می دانم عشق و ازدواج راهشان از هم جداست و برای به هم رساندن این راه ها تلاش زیادی لازم است.
-نیکو! به من فرصت بده. نمی گم همین حالا عروسی بگیریم. اجازه بده یه مدت نامزد بمونیم. اجازه بده بیام خواستگاریت. اجازه بده آشنا شدنمون رسمی بشه. آشنایی غیر رسمی برای هیچ کدوم مون مقدور نیست. نمی خوام دقیقاً حالا به من جواب بدی ولی برام مهمه که به من و پیشنهادم جدی فکر کنی. می تونم بهت قول بدم که همه سعی خودم رو بکنم که عاشقی رو یاد بگیرم و برای خوشبختیِ تو و خوشبختیِ خودم تلاش کنم.
فقط نگاهش می کنم. نیازی به هیچ کلامی نیست. فکرم از هر کلمه ای خالی است. فقط می شنوم و به خاطر می سپرم. میان این همه حرفِ برآمده از دل، شرم هیچ جایی ندارد و من چقدر خوشحالم که همه حرف هایمان گفته شده.
-خب بریم؟
به قهوه دست نخورده مان نگاه می کنم که با هر بار چرخاندن قاشق، وعده نوشیده شدن می گرفتند و دست نخورده می خواهند رها شوند. فنجانم را می گیرم تا قهوه اش را بنوشم.
-سرد شده. می خوای بگم عوض کنن؟
-نه این قهوه مال منه چه سرد چه داغ چه تلخ چه شیرین. می خوام تا آخر عمرش همراهش باشم.
لبخند می زند و او هم قهوه اش را می نوشد.
romangram.com | @romangram_com