#طنین_پارت_426


نگاهش می کنم. نگاهش روی مایع تیره رنگ داخل فنجان سفید خیره مانده. با قاشقی همه آن حجم تیره را هم می زند. انگار می خواهد تیرگی را در سپیدی قاب حل کند. شاید هم می خواهد هجوم افکارش را در آن تضاد تیره و روشن حل کند. سرش را بلند می کند. نگاه پر حرفش را در نگاهم گره می زند.

-میشه حسّم رو جدی بگیری؟

جوابی ندارم برایش. من مدت ها بود که فکر می کردم این علاقه یک طرفه است. مدت ها بود بدون چشم داشتی از طرف او خالصانه همه مهرم متوجه او بود. گمانِ هیچ علاقه ای از طرف او نداشتم و حالا این مرد با روحی پر از احساس، جلویِ من نشسته و از من می خواهد عشقش را جدی بگیرم.

-جدی گرفتن یا نگرفتنِ احساسِ شما چه فرقی داره؟ من به هر حال احساساتِ خودم رو قبلاً بهتون گفته بودم.

نگاهش را باز به فنجان می دوزد و باز هم با قاشق به جان دانه های شکری می افتد که در تلخی قهوه حل شدند و باز آن همه انتظارِ آن مایع تلخِ به زورِ شکر شیرین شده را برای نوشیده شدن نادیده می گیرد. باز هم سر بلند می کند و این بار خیره و عمیق در چشمانم نگاه می کند.

-من بلد نیستم رمانتیک باشم. نمی دونم چجوری باید بهت بگم ولی فرقش اینه که اگه احساسم رو باور کنی می خوام برای همیشه با من باشی. می خوام با من ازدواج کنی.

نگاهش می کنم. چقدر امروز همه چیز با عجله پیش می رود. انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده. حالا انگار معنیِ همه حرف هایِ نگاهش را می فهمم. یاد حرف رها می افتم. عشق با ازدواج فرق می کنه. من نمی خواهم به هیچ قیمتی عشق را از دست بدهم. اگر یک روز در عمرم باشد که باید همه قلبم را عریان کنم آن روز همین امروز است. بدون ترسی از تمسخر به چشمانش خیره می شوم. هیچ باکی از صداقت ندارم.

-روزهای عمرم معمولی می گذشت. مثل همه آدم های معمولی دیگه. رنگ روزهام هم معمولاً خاکستری بود. گاهی سفیدیش بیشتر بود گاهی سیاهیش. گِله ای نبود چون من رنگِ دیگه ای رو نمی شناختم. از وقتی عشق رو شناختم تازه معنی رنگ ها رو فهمیدم. معنی شعرها رو درک کردم. فرق فصل ها رو فهمیدم. طول ثانیه ها رو فهمیدم. من زندگی رو شناختم. زندگیِ با عشق رو شناختم. خودِ عشق، کم کم ذاتش برام شد هدف. یاد گرفتم عشق معامله نیست که اگه یه محبت به طرف مقابل کردیم منتظر باشیم جبران کنه.

بغض می کنم. بغضی که به خاطر جمله ای که می خواهم به زبان بیاورم راه گلویم را گرفته. جمله ای که دلم می خواهد جلوی به زبان آوردنش را بگیرد.

-من از ازدواج می ترسم. از روزمره شدن عاشقی می ترسم. از این که بهوونه زنده بودن و نفس کشیدنم رو از دست بدم می ترسم. هر چند همه قلبم فریاد می زنه ولی می دونم این بار حق با عقلمه که نخواد قلبم نابود بشه. خیلی جاها شنیدم ازدواج دشمن عشقه. من نمی خوام با عادی شدن عشق، زندگیم رو نابود کنم.

romangram.com | @romangram_com