#طنین_پارت_425


-خواهش می کنم.

سعی می کنم تعجب نگاهم را مفخی کنم. از ماشین پیاده می شوم و همراه با او پا به درون کافی شاپ می گذارم. کافی شاپی که ساعت یازده صبح خلوت است. به طرف میزی در گوشه دنجی می رویم. میزهای اطراف خالی است و من سعی می کنم همه ذهنم را از آن شب روی بالکن دور کنم. مدام با خودم تکرار می کنم این مرد مهربان رو به رویم ایمان نیست. این مرد مهندس شایسته رییس سابق من و مردِ جدی سازمان است. نگاهش را از من به فنجان قهوه ش می دوزد.

-من خیلی حرفا رو بهتون بدهکارم. خیلی چیزا که باید بهتون می گفتم و نگفتم. نمی دونم الان وقت مناسبیه برای گفتنش یا نه ولی خب فکر می کنم اگه الان نگم شاید بعداً جای گلایه باقی بمونه.

دلشوره می گیرم. بیشتر از این که حالا دیگر، مردِ رو به رویم هر لحظه بیشتر شبیه ایمان می شود. شبیه ایمانِ همان شب عاشقی و دلدادگیِ من. دلشوره می گیرم از چیزی که شاید دلم نخواهد بشنوم.

-راجع به چی حرف می زنید؟

نفس عمیقی می کشد. انگار آرام آرام از جلد آن مرد مقتدر خارج می شود. انگار آرام آرام نزدیک می شود.

-یادتونه توی پروژه ابریشم مدیر پروژه بودید؟

-بله. شما از کجا می دونید؟

-خب کارفرمای اون پروژه چون نمی تونست به خاطر سنِ شما بهتون اعتماد کنه علاوه بر ناظرِ رسمی که برای پروژه گذاشت غیر رسمی پروژه شما رو در اختیار من گذاشته بود و من دورا دور اون پروژه رو نظارت می کردم. اوایلِ کار با توجه به سن کمی که داشتی انتظار داشتم کارِ پراشتباهی ازت ببینم یا حداقل تو زمانِ تحویل، مشکل داشته باشی ولی تو واقعاً من رو حیرت زده کردی. کارت خوب بود. اشتباهِ فاحش نداشتی و کارت رو زودتر از زمان تحویل دادی. به نظرم آدم جالبی اومدی هر چند از نزدیک ندیده بودمت. همون جا فهمیدم داری از شرکت جاوید میری. برام جالب شد کجا می خوای بری. بعد رها بهم زنگ زد و از کار کردن تو شرکت جاوید گفت. بعد از یه مدت اسمت رو تو افراد قبول شده سازمان خودمون دیدم. اولش فکر کردم فقط تشابه اسمی دارین. یه کم که تحقیق کردم فهمیدم مسئله تشابه اسمی نیست. برای همین کارهای انتقالیت رو خودم پیگیری کردم تا بیای و بشه از توانایی هات استفاده کنیم. ولی آروم آروم نمی دونم چی شد که حس کردم بهت علاقه دارم. اوایل نمی خواستم یا نمی تونستم باور کنم به همین راحتی نفسم بندِ نفسِ یه آدمِ دیگه شده. آدمی که به پاکی و صداقتش ایمان داشتم. اون دو هفته سفرم رو یادته؟ رفته بودم برای یکی از دوره های تخصصی خارج از ایران... قبلش فکر می کردم فقط به هر روز دیدنت عادت کردم ولی وقتی رفتم سفر، شده بودم مثل دیوونه ها. نه سر کلاس ها تمرکز داشتم نه موقع آزمون هاش. به خودم قول داده بودم وقتی برگشتم جدی باهات حرف بزنم. دو هفته تلخی داشتم. خیلی خیلی سخت بود. بدجوری به دیدنت وابسته شده بودم. هر روز منتظر بودم تو اداره یه خبری بشه و بهم حداقل یه ایمیل بزنی. حداقل اسمت رو تو ایمیل ببینم. هیچ خبری ازت نشد. وقتی برگشتم فهمیدم رها با رییس شرکتش نامزد کرده. شب نامزدی رو یادته؟ همون روز برگشته بودم. خیلی خسته بودم ولی فقط برای دیدنِ تو اومدم نامزدیِ رها. اون شب، شبِ عجیبی بود. شبی که انگار عقلم کاره ای نبود. به خودم گفتم بذار امشب به ساز دلم برقصم. بذار یه امشب دنیا به کامِ دلم باشه. فکر کردم بعد از اون دوریِ دو هفته ای، دلم حق داره یه کم بیشتر تو رو ببینه یا باهات حرف بزنه. وقتی رفتی روی بالکن همه وجودم با تو از اون سالن بیرون اومد. بقیه اش دیگه دست خودم نبود. وقتی دستات رو گرفتم، وقتی اون همه بهت نزدیک شدم یهو عقلم اومد وسط. یادم اومد تو برام چقدر مقدسی و من حق ندارم این تقدسِ تو رو آلوده کنم. رفتم از بالکن بیرون. بیرون بالکن کارن رو دیدم. می شناختمش، باهاش دوستِ صمیمی نبودم ولی خب یه دوستیِ دوری با هم داشتیم. رفتم سمتش که با حرف زدن باهاش اتفاقِ روی بالکن رو فراموش کنم. اون جا فهمیدم کارن نامزدته. دنیا رو سرم خراب شد. دختر! تو برام نماد پاکی و نجابت بودی. تو برام یه اسوه بودی. انگار یکی اون شب الهه پاکی من رو به بالاترین درجه خلوصش رسوند و بعد با بی رحمیِ تموم شکوندش. نمی دونی برای یه مرد چقدر سخته که الهه پاکی اش جلوی چشمش بشکنه. اون شب برام نیکویی که مثل اسمش پر از نیکی بود پر شد از تردید. پر از تَرَک. نمی دونی من اون شب چی کشیدم. اتفاق های اون شب تقصیرِ من بود، می دونم ولی عاشق بودن گناهِ من نبود. نمی تونستم به خاطر دوست داشتنت عذرخواهی کنم. دوست داشتن هیچ وقت اشتباه نیست که آدم به خاطرش عذرخواهی کنه ولی خب نزدیک شدن به تو بدون این که چیز زیادی ازت بدونم اشتباه بود. می دونم و اون روزا تنها چیزی که اون روزا نمی خواستم دیدنِ دوباره تو بود. برای این که می ترسیدم با دیدنِ دوبارت به خیانت بیفتم. تا این که اون ایمیل رو فرستادی. می دونی اون ایمیل مثل یه آب حیات بود. آبی که یه مُرده رو زنده کرد. به من زندگی داد. زندگی رو به من برگردوند ولی با اجبارِ سازمان من از اداره ای که همه قلبم اون جا بود رفتم. بعد آروم آروم فهمیدم تو برای من چقدر عزیزی، جدا از هر چیزی! طاقت دوریت رو ندارم. من مثل تو شجاع نیستم. همیشه از این که بهم بگی دوستم نداری می ترسیدم ولی فکر می کنم دیگه نمی تونم تحمل کنم.

مکث می کند و من مبهوت آن همه حرفی می شوم که نمی توانم شنیدنشان را باور کنم. حس عجیبی دارم. حسی متفاوت! شنیدن دوستت دارم های در لفافه از مردی این همه دور! این همه عزیز! این همه ...

romangram.com | @romangram_com