#طنین_پارت_423


-زحمتتون نمی شه؟

-نه اختیار دارید. زحمتی نیست.

و با جمع خداحافظی می کند و به طرف من می آید.

-بریم؟

-بفرمایید.

از شرکت بیرون می آییم و به طرف پرشیای سفید او می رویم. در را برایم باز می کند و سوار می شوم. می نشیند. به اطراف نگاه می کنم. با چشم به دنبال دوربین می گردم. درب سمت راننده که بسته می شود بوی عطرش همراه صدای گرمش در ماشین می پیچد.

-ممنون که وقتت رو بهم دادی.

نفس عمیقی می کشد و بعد ماشین را روشن می کند.

-دیروز با جاوید حرف زدم و بهش گفتم امروز می خوام باهاتون حرف بزنم.

به طرفش می چرخم. انگار تعجب را در نگاهم می بیند که لبخند می زند. کمی معذب هستم. من این ایمان را نمی شناسم. دلم می خواهد جو را عوض کنم. یاد دیروز می افتم. برایش ماجرای اسم کارن که روی تلفن حمیدی دیده بودم را تعریف می کنم. با دقت گوش می کند.

romangram.com | @romangram_com