#طنین_پارت_421
چند ضربه به در اتاق می زنم و وارد می شوم. حمیدی و عماد و اسدیان داخل اتاق نشسته هستند. سلام می کنم و وارد می شوم. نمی دانم فقط عماد به من لبخند می زند یا من فقط لبخند نشسته روی لب های عماد را می بینم.
-خانوم مهندس بفرمایید بشینید. راجع به پروژه، مهندس حمیدی می خوان در جریان قرار بگیرن.
پشت میز و مقابل حمیدی می نشینم. عماد شروع می کند به دادن توضیحات کلی و جزییات هر قسمت را از من می پرسد و من هم جواب می دهم. می توانم حس کنم حمیدی نصف حرف های ما را هم نفهمیده. گنگ به ما نگاه می کند. صفحه روی گوشی تلفنش روشن و خاموش می شود. چشمم به صفحه تلفنش خیره می ماند. باور نمی کنم اسم چه کسی به وضوح روی تلفن حمیدی نقش بسته. حمیدی متوجه نگاه خیره من به تلفنش می شود و به گوشی اش نگاه می کند و سریع تماس را رد می کند. حس می کنم رنگش پریده. نمی فهمم حمیدی از کجا او را می شناسد. تکه های پازل ذهنم آرام آرام کنار هم چیده می شوند و من به عمق رذالت بعضی انسان ها پی می برم. فقط نمی توانم بفهمم شرافتشان را به چه بهایی می فروشند.
صدای جاوید را می شنوم.
-نیکو؟ نمی خواد ماشین بیاری. با ماشین من میریم.
یاد قرار با شایسته می افتم. اگر با ماشین جاوید بروم ملزم می شوم که بعد از شرکت با جاوید برگردم اما دلم نمی خواهد جاوید فعلاً از قرار گنگِ بین من و شایسته چیزی بداند. نمی دانم چرا رو ندارم که واضح به جاوید بگویم قرار است بعد از جلسه جایی بیرون از شرکت شایسته را ببینم. شاید دلم نمی خواهد فکری دور از واقعیت در ذهنش جوانه بزند.
-جاوید ممکنه کارت بعد از شرکت طول بکشه.
-نه کارم طول نمی کشه. وقتی میگم ماشین نیار حرف گوش کن دخترِ خوب.
ناچار به حرفش گوش می کنم. به طرف ماشین جاوید می روم تا با هم به شرکتش برویم. هنوز جرأت نکردم به جاوید راجع به اسمی که روی گوشی حمیدی دیدم حرفی بزنم. مسیر را در سکوت طی می کنیم.
چیزی از جلسه نمی فهمم. بحث های حسین و رها برام جذابیتی ندارد. شایسته هم سکوت کرده و در سکوت به حرف ها و دلایل حسین و رها گوش می کند. اسم کارن کیا که روی صفحه تلفن حمیدی دیده بودم از دیروز لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمی رود. دلم می خواهد جلسه زودتر تمام شود و به شایسته بگویم چه دیدم. خیلی جلوی خودم را گرفته بودم که دیشب به جاوید چیزی نگفتم. در سکوت به ماجرای اطرافم خیره می شوم. لال می شوم از بدی و خباثت آدم های اطرافم. دلم از دیروز گرفته است. نگاه خیره و سنگین شایسته را روی خودم حس می کنم. سر بلند می کنم و گنگ نگاهش می کنم. لبخند گرمی می زند اما می ترسم به لبخندش پاسخ دهم. می ترسم باز نگاهی لبخندم را رصد کند و همان لبخند ساده فیلمی شود برای بر باد دادن آبرویم. لبخندش را شجاعانه ادامه می دهد. در حیرت فلسفه آن نگاهِ گرم، سرم را بر می گردانم. گوش می دهم به صدای رها که دلایلش را توضیح می دهد. گوش می دهم و نمی فهمم. هیچ کدام از شایسته های جمع را. نه دلایل فنی رها شایسته را می فهمم نه حرف نگاه ایمانِ شایسته را. جلسه تمام می شود. سقلمه ی رها را روی پهلویم حس می کنم.
romangram.com | @romangram_com