#طنین_پارت_414


سعی می کنم به کارم فکر کنم تا ذهنم را از حراست آزاد کنم. با این که شایسته گفته بود احتمالاً به زودی مرا به حراست احضار نمی کنند باز هم نگرانم و دلهره دارم. با هر صدای زنگ تلفنی ضربان قلبم زیاد می شود. حمیدی از صبح به اتاق نیامده. حس می کنم جو اداره عادی و مثل هر روز نیست. چند ضربه به در می خورد و عماد وارد اتاق می شود. به احترامش از جا بلند می شویم. مثل همیشه جواب سلام مان را گرم می دهد و لبخند می زند.

-خب مثل این که از فردا من همکارتون تو این اتاق میشم. حالا کجا باید بشینم؟

جا می خورم. انتظار ندارم به همین زودی شایعه ها به واقعیت نزدیک شده باشند.

-یعنی چی آقای مهندس؟

حقی اصلاً تعجب نمی کند. انگار انتظارش را داشت.

-شما قدمتون رو چشممون. از این که همکاری نزدیک تری با شما داشته باشیم خیلی هم خوشحالیم.

مات نگاه می کنم. انگار حقی به همین راحتی برکنار شدن عماد را پذیرفته.

-یعنی چی؟ خوشحال شدن که بله خوشحال میشیم باهاتون همکاری بیشتری داشته باشیم ولی حق مهندس عماد نیست که برکنار بشن.

عماد لبخندی می زند.

-خانوم مهندس! باور کنید برای من خیلی هم خوب میشه که بدون دغدغه های مدیریتی به کارهای خودم برسم. از مسئولیت خسته شدم. البته اگه شما دلتون نخواد من با شما کار کنم اون دیگه بحثش جداست.

romangram.com | @romangram_com