#طنین_پارت_413
به انگشت ازدواجش نگاه می کنم که با حلقه ظریف و زیبایی مزین شده. نگاه خیره ام را که روی انگشتش می بیند دست می برد و با انگشت دیگر لمسش می کند. هر دو روی تخت من دراز کشیده ایم و نگاهمان را از سقف به انگشت رها دوخته ایم.
-رها؟ خوشبختی؟
-الان آره، الان خوشبخت و خوشحالم ولی نمی دونم چقدر می تونم این خوشبختی رو ادامه بدم.
-از چی می ترسی؟
-از این که عشق برام با روزانه های زندگی یکی بشه. نیکو! عشق مثل یه گُل نیاز به مراقبت داره. نیاز به رشد داره. اگه بهش نرسیم خشک میشه.
-تا حالا این جوری بهش فکر نکرده بودم. تا حالا فکر می کردم این که یکی به عشقش برسه دیگه تمومه.
-وقتی یکی به عشقش برسه تازه شروع ماجراست نیکو. این که بتونی بین قلب و مغزت هماهنگ کنی که یکی تو کار اون یکی دخالت نکنه خیلی مهمه.
-من فکر نمی کردم نظرت به جاوید مثبت باشه. یادمه گفتی جاوید می خواد قهرمان باشه در حالی که نیست. راستش وقتی جاوید گفت که جواب مثبت ازت گرفت تعجب کردم.
-نیکو من از روز اول هم جاوید رو دوست داشتم ولی سعی نکردم جلوی مغزم رو بگیرم که اشکال هاش رو نبینه. هنوز هم میگم جاوید دلش می خواد برای همه قهرمان بازی در بیاره. روزی که ازم خواستگاری کرد هم همین رو بهش گفتم و ازش خواستم سعی نکنه قهرمان زندگی من باشه. کافیه فقط شریکم باشه و همراه. سعی نکنه جای من زندگی کنه. نیکو! تو قصه ها بعد از رسیدن عاشق و معشوق به هم که پرده ها کشیده میشه زندگی واقعی تازه شروع میشه. نمی دونم چند درصد عاشق هایی که با هم ازدواج می کنن می تونن بارشون رو درست به مقصد برسونن ولی می دونم به همین راحتی ها نیست. با همه این ها اگه بخوام برات یه آرزوی خوب داشته باشم آرزو می کنم با کسی ازدواج کنی که همه قلب و روحت اون رو صدا می زنه.
یک لحظه تجسم می کنم بتوانم بدون هیچ دغدغه ای به ایمان فکر کنم. به دستان گرمی که دستانم را دست گرفت تا گرمش کند. لبخند روی لبم می نشیند. لبخندی که مدتی است با یاد ایمان خودش را روی لب هایم مهمان می کند.
romangram.com | @romangram_com