#طنین_پارت_412


-از پذیرایی تون ممنونم.

از جا بلند می شود و به سمت در می رود. جاوید هم بلند می شود و برای بدرقه همراهش می رود.

-خداحافظ خانوم مهندس!

-به سلامت.

جاوید هم به من نگاه می کند.

-نیکو جان؟ با من کاری نداری؟ من هم باید برم.

-نه به سلامت.

و در سالن را می بندم و از پشت شیشه به قامت هر دو نگاه می کنم که دور می شوند و ایمان که دیگر به پشت سرش نگاه نمی کند که نگاه مشتاق مرا ببیند. به سالن نگاه می کنم. دلم نمی آید بقایای حضورش را جمع کنم.

به حرفی فکر می کنم که آخر هم نگفته باقی ماند. به شهامتی که در من دیده بود و من خودم هرگز در خودم ندیده بودم. سالن را بو می کشم. چقدر خوب که خانه این همه بوی او را دارد. صدای صاعقه ی آسمان را می شنوم. انگار آسمان خیال باریدن دارد. پشت پنجره می روم و به آسمان گرفته و بغض کرده نگاه می کنم.

به اتاقم می روم و روز پر حادثه ام را مرور می کنم. نمی دانم چقدر زمان گذشته. صدای باز شدن در حیاط را می شنوم و بعد از آن صدای ماشین جاوید. از پنجره نگاه می کنم. رها و جاوید با هم از ماشین پیاده می شوند و برای فرار از بارانی که بی محابا می بارید به سمت خانه می دوند. لبخند روی لب های هر دو نفرشان جا خوش کرده. من هم لبخند می زنم. دلم برای رها تنگ شده بود. صدای زنگ پیام تلفنم بلند می شود. به سمت تلفن می روم. اسم شایسته را که می بینم ضربان قلبم تند می شود. پیام را باز می کنم. " بغض هایم را به آسمان سپردم. خدا به خیر کند باران امشب را ..." به آسمان نگاه می کنم. بغضی بی بهانه روی گلویم می نشیند. چند ضربه به در اتاقم می خورد و در باز می شود. رها با خنده های همیشگی اش وارد می شود.

romangram.com | @romangram_com