#طنین_پارت_410
-تلفن برادرتون تموم نشد؟
از این تغییر موضع گیج می شوم ولی به تبعیتِ او، از جا بلند می شوم.
-الان نگاه می کنم.
به سختی دل می کنم از سالنی که آن همه از او آغشته شده. به سمت اتاق جاوید حرکت می کنم. هنوز به اتاق جاوید نرسیدم که در اتاقش باز می شود. نگاهش به مهندس شایسته می افتد که ایستاده.
-ببخشید مهندس! تلفن واجبی بود. شما چرا بلند شدید؟
-خواهش می کنم. اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم.
به تعارفات معمول آن دو نگاه می کنم. نگاهم روی سینی چای وسط میز قفل می شود. فنجان های چای را که از عشق لبریز کرده بودم همان طور دست نخورده باقی مانده بودند. دلم برای فنجان های منتظر سوخت. سنگینی نگاه کسی را حس می کنم. سرم را بلند می کنم و نگاه ایمان را غافلگیر می کنم.
-فقط چون خانوم زحمت کشیدند من یه چای بخورم و مرخص بشم.
لبخند می زنم. حس زیبایی تمام وجودم را پر می کند. یک فنجان چای بر می دارد و می نشیند. جاوید هم می نشیند.
-فکر می کنم چاییتون سرد شد. اجازه بدید عوضش کنیم.
romangram.com | @romangram_com