#طنین_پارت_409


-برام عجیبه که اگه بودن نیکو با شما بد بود که به خاطر عکسش نیکو رو خواستن حراست چرا شما رو نخواستن؟

لبخند تلخی می زند.

-چون از موقعیت فعلی من می ترسن، ولی اگه این مسئله حل نشه اولین روزی که من دیگه تو موقعیت فعلیم نباشم سر این مسئله بازخواست میشم. به هر حال امروز خانوم مهندس رو خواستن فردا هم عماد رو می خوان. برای اونم پرونده درست کردن. چون این آدما به من نزدیک بودن و آدم های قوی هستن که احتمال پیشرفتشون هست. من هم وظیفه دارم اجازه ندم اذیت بشن. راستش تا حدی راجع به اتهاماتشون شنیده بودم برای همین هم گفتم تو خونه همدیگه رو ببینیم که حرف و حدیثی هم پیش نیاد.

نگاهش پر از اندوه و عذاب وجدان است. لبخند می زنم تا کمی از اندوهش را کم کنم. جواب لبخندم را لبخند کمرنگی می دهد. هیچ نشانی از ایمان شب نامزدی جاوید در او نمی بینم. تلفن جاوید زنگ می خورد. بلند می شود و با عذرخواهی بیرون می رود. شایسته به من نگاه می کند.

-من باید یه چیزی بهتون بگم. راستش تو چجوری گفتنش خیلی تردید دارم.

مکث می کند. نگاهش را به در بالکن می دوزد. به چشمانش نگاه می کنم. می خواهم بالکن را از دریچه نگاه او ببینم. در مردمک چشم هایش، میان سیاهی دری می بینم. نمی دانم این در راه به بهشت دارد یا دوزخ. آهی می کشد. لبخندی محو گوشه لبش جان می گیرد. نگاهش را به من می دوزد. بیش از این تاب نگاه نکردن به چشمانی که شراره های عشق از آن می بارد را ندارم. نگاهم را به زمین می دوزم.

-تو خیلی شجاعی. شهامت و صداقتت هر کسی رو وادار به تحسین می کنه.

انگار نگاه خودم را می بینم که رنگ تعجب می گیرد. سرم را بلند می کنم. شاید او هم نگاه متعجب مرا می فهمد که لبخندش عمیق تر می شود.

-کاش من هم مثل تو شهامت داشتم و حرفام رو خیلی راحت می گفتم.

مکث می کند و بعد از جا بلند می شود. آهِ کلافه ای می کشد.

romangram.com | @romangram_com